تبليغاتX
شفا یافتگان

شفا یافتگان
قصه های واقعی و مستند از شفایافتگان حرم امام رضا (ع)بر اساس پرونده های موجود در آستانقدس رضوی
قالب وبلاگ

  ۹۳

آرزوی اجابت شده

 

نام شفا یافته : مریم بداشتی

سن : 45 ساله

اهل : رودسر

نوع بیماری : فلج

تاریخ شفا : 15-12-1389

 

تاکسی زرد رنگی که از پایانه مسافربری ما را سوار کرده است ، پس از آنکه دور حرم چرخی می زند ، به خیابانی که بر تابلوی آن نوشته شده است ، (خیابان طبرسی ) می پیچد و جلوی کوچه نواب نگه می دارد .  راننده با اشاره انگشتش، مسجد بزرگی را که در میانه کوچه قرار دارد و مناره اش از آنجا هم دیده می شود ، نشانمان می دهد و می گوید :

- اونجاس . از هر کی بپرسین ، نشونتون می ده .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 6:28 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۹۲

مثل ابر بهار می گریم

 

نام شفا یافته : سروش چرخچیان

سن : 28 ساله

اهل : تهران

نوع بیماری : سرطان

تاریخ شفا : 1389

 

 

از روزی که دکترها تشخیص دادند پسرم مبتلا به سرطان شده است ، تا آنروز که دخیل به شفاعت امام (ع) بستم و شفای او را از خدا طلب کردم  ، بیشتر از سه ماه نگذشت

همه آنها که سروش را می شناختند و از بیماری او مطلع بودند و هم دکترها که امکان بهبود او را در حد صفر می دانستند ،  از باور و ابهت این معجزه مبهوت و گیج اند . اما من پر از شکوفه های باورم . چون با یقین به زیارت آقا رفته بودم و با ایشان شرط کرده بودم که تا شفای سروش را نگیرم ، از صحن سقاخانه بیرون نخواهم رفت و داخل  حرم هم نخواهم شد . اینرا نیک می دانستم که امام (ع)  ، زائرشان را بی پاسخ نگذاشته و قبول نخواهند کرد که میهمان ، تا در خانه بیاید ، ولی داخل خانه نشود

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 5:48 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

91

قامت بلند عشق  

شفا يا فته :  سكينه باي .

سن   : 14 سال .

اهل : گرگان

نوع بيما ري :  اعصاب ،‌ تشنج

 باران مي بارد . تند تند . اين را از صداي شديد و مداوم ناودانها  فهمیدم . به حتم باراني سيل آسا خواهد باريد . اين وقت سال بارش چنين بارانهايي در گرگان مرسوم است . در برخي از مواقع , حتی دو يا سه روز پي درپي می بارد . آنقدر  که آب از كناره ها راه  مي گیرد و در شیب کوچه جوی می شود , تا در خیابانی به داخل جوي بزرگی شره كند و به حرکت خود ادامه دهد .گاهی آنقدر تناوب بارش باران زیاد است که آب همه خیابانها را در بر می گیرد و تردد اتومبیلها به سختی صورت می پذیرد . 

 همیشه , هر زمان که باران می بارد , شادمانه از خانه بیرون می دوم و انگشتان بلند باران را كه برروي زمين پشنگه مي زند , به تماشای مي نشینم . ‌ این تصویر آنقدر برایم دلچسب و دوست داشتنی است, كه هرگز از تماشایش خسته نمي شوم . حتی اگر تا  شب باران  ببارد , من در کوچه می مانم و با همبازی هایم بازی می کنم .



ادامه مطلب
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 9:12 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۹۰

باور شاد شفا

نام شفایافته : حسام الامین احمد شوق

اهل : لبنان

سم : 56 سال

نوع بیماری : درد و عفونت حاد کبد

تاریخ شفا : 1388

پک محکمی به قلیان زد . نگاه نافذش را بر روی ما دوخت و پرسید : کجا بودیم ؟

 نعیم بلافاصله گفت : بیمارستان نمازی شیراز.

قادر دود قلیان را به هوا فوت کرد و گفت :

-           آره . چون حسام فارسی نمی دانست ، من همراهش شدم . فارسی را شکسته می فهمیدم و حرف می زدم . پرسان پرسان سراغ دکتر علی ملاحسینی را گرفتیم.  به حسام گفته بودند که این دکتر ، پزشک حاذقی در امر معالجه کبد است.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 10:11 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۸۹

شب ستاره باران

 شفا يافته : معصومه طاهري یازده ساله .

 نوع بيماري : صرع .

 اهل : قوچان

چشمانش را كه گشود، آسماني پرازستاره به خانه نگاهش ريخت ، مثل يك مخمل نيلي براق  و نسيمي كه ازآنسوي گلدسته هاي بلند وزيدن داشت ، صورتش را به نوازش گرفت.

 شب آمده بود با آسماني ستاره باران ،  صاف وزلال وشفاف . حرم غرق در نوروروشنايي بود. پرازهمهمه ودعا . سرش را به آرامي بالا آورد ، نيم خيزشد ، روبرو با ضريح پنجره فولاد نشست و انگشتان كوچكش را درشبكه ها ي طلايي ضريح حلقه کرد .

 اشك ازچشمه چشمان سياهش جوشيد و برگونه زرد ولاغرش جوي شد و بردامن آبي گل منگلي اش چكيد . دخترگريست .  آرام  و بي صدا.

  زنگ ساعت حرم دوبارنواخت و او به خوابي كه لحظاتي قبل ديده بود انديشيد :

 - آيا مي شود باوركرد ؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 5:41 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۸۸

باران اشک

 

نام شفایافته :مرضیه عظیمی

سن : 15 سال

اهل : مشهد

نوع بیماری : نابینایی . چاقی مفرط . تشنج و فلج پاها .

تاریخ شفا : 13/3/1372

از اوج آبی آسمان ، دو کبوتر سپید پایین آمدند و در برابر نگاه مادر نشستند . باران نگاه زن بند آمد . اشک از دیدگانش پاک کرد و به کبوتران خیره شد . نگاهش از فرط تعجب وا ماند، وقتی کبوتران را در هیئت دو زن سپید پوش دید که در نگاهش مهربانانه می خندند . یکی از آن دو زن جلو آمد و قامتش ، همه نگاه زن را پر کرد . گفت :

- باید به حج بروی .

- حج؟من ؟ با کدام پول؟

دیگر زن سپید پوش گفت :

- مگر شفای دخترت مرضیه را نمی خواهی ؟

با همه وجودش جواب داد :

- آری . همه آرزویم شفای اوست .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 9:23 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
طلوع خورشید شفا

 

نام شفا يافته : جمشيد ملا ولي الهي

نوع بيماري : تشنج

 

 زن چادرش را به دندان گرفته بود و با گامهای تند در بازار هروله می رفت . آنقدر عجله داشت که نزدیک بود به چند نفر تنه بزند و در گذر از خیابان نیز ، چیزی نمانده بود که  باماشینی تصادف کند. راننده که متوجه هواس پرتی او شده بود ، ترمز شدیدی کرده و سرش را از پنجره ماشین بیرون آورد ، تا ناسزایی نثارش کند ، اما با دیدن تشویش و اضطراب زن ، گویی پشیمان شد، و دوباره پا را روی پدال گاز فشرد واز محل دور شد .

زن به کوچه ای پیچید و در حالیکه با وسواس و دقت به یک یک خانه ها نگاه می کرد ، تا انتهای کوچه پیش رفت . گویی به دنبال آدرسی می گشت . در برابر منزلی ایستاد و با دلهره و استیصال زنگ در را فشرد . زنی در را برویش باز کرد .

- بفرمایید . با کی کار دارید ؟

- راستش نمی دونم . فقط آمدم بپرسم که آیا شما در منزل بیماری دارید که برای شفایش نذر کرده باشید.

- بله . شما از کجا خبر دارید ؟ اصلا شما کی هستین ؟

- راستش باید اعتراف کنم که من شما رو نمی شناسم و حتم دارم که شما هم مرا هرگز ندیده و نمی شناسید  . چطوری بگم . من ... من دیشب خواب عجیبی دیدم .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 8:4 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

86

به خود آی تا به خدا برسی


 

نام شفایافته :فاطمه سادات مرتضوی نجف آبادی

اهل : تهران – خیابان فرمانیه

نوع بیماری : شکستگی دست و عدم رشد آن

 

چهار سالت بود که از بلندی افتادی و دستت شکست . وقتی رساندیمت به بیمارستان . گفتند: باید عمل بشی .

گفتیم : اگه لازمه ، پس چرا معطلین ؟

بردنت اتاق عمل . دو ساعت تمام توی اتاق عمل بودی و ما ، من و پدرت، این طرف در ، هی مردیم و هی زنده شدیم  . توی این دوساعت ، یک لحظه آرام و قرار نداشتیم . من که وضع و حالم بدتر بود . مجنون وار زار می زدم و می گریستم.

 ضربان قلبم ، مثل ضربه های چکش ، در محفظه استخوانی سینه ام صدا می کرد . هول و هراس برم داشته بود . پیره زنی که در سالن انتظار ایستاده بود ، متوجه حالم شد . جلو آمد و کنارم نشست . گفت :

-         چی شده مادر؟ در هم و بر همی ؟ از خدا ناامید شدی که بی تابی می کنی ؟

گفتم :

-         استغفراله ...، ازم به دور مادر .  ناامیدی؟ اونم از خدا ؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 17:47 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۸۵

گره امید

 

نام شفایافته : فرنگیس یوسفی

سن : 48 سال

اهل : شیراز

نوع بیماری : عفونت و وجود غده و درد در سینه

تاریخ شفا:1389

 

زل زده بود به روبرو . به ضریح زرد و طلایی پنجره فولاد . آنجا که همه امیدش را گره زده بود به مشبکهای آن . به نیت شفا .

 آیا گره مشکلش وامی شود؟

تشویش در وجودش به کار آزار آمده بود ، اما او ، مثل سپیدار بلند پشت پنجره اتاقش که در فصل خزان ، راست قامت و مقاوم ، در برابر تندبادهای فصل سرد می ایستاد و همچون مادری فداکار ، آخرین برگهای شاخه اش را چونان فرزندی عزیز، تنگ در آغوش می گرفت و محکم می چسبید ، تا از یورش باد سرد پاییزی، در امان بماند و دست غارتگر باد ، تنها امید باقی مانده از بهارش را به یغما نبرد ، به این اتصال و گره، امید بسته بود .  


ادامه مطلب
[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 18:5 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

84

پدر و پسر

قسمت دوم : پدر


نام شفایافته : علیرضا اردشیری

اهل : چهارمحال بختیاری

متولد : 1334

نوع بیماری : وجود غده ای در گلو

تاریخ شفا : 1389

آدم برای انجام هر کاری باید ایمان و اعتقاد بدان داشته و از ته دل بپذیرد که شدنی است و چنانچه مانعی در راه انجامش باشد ، با سعی و تلاش در رفع آن خواهد کوشید و تا سرانجام کار مصر و استوار خواهد ایستاد .

من معنای این واژه را زمانی دانستم که از درمان پسرم سعادت که به بیماری  سرطان روده مبتلا شده بود ، پاک ناامید شده بودم .

وقتی با قلبی پر از اعتقاد ، به زیارت امام رضا (ع) رفتم ودل مومن به شفایم را دخیل عنایتش بستم و دست خالی برنگشتم ، ایمانم به این باور چند برابر شد .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 7:25 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

83

پدر و پسر


نام شفایافته : سعادت اردشیری

اهل : چهار محال بختیاری - لردگان

متولد : 1364

نوع بیماری : سرطان روده بدخیم

تاریخ شفا : 1369 

در ورقه ای که شرح مختصر شفایافتگان را نوشته اند و به من داده اند، از ماجرای شفایافتن فردی بنام ( علیرضا اردشیری ) گفته شده است ودر زیر این ورقه ، شماره تلفنی موجود است تا بتواند راهنمای بیشتر من برای دانستن ماجرای شفا و نوشتن درباره آن باشد .

گوشی را بر می دارم و شماره را می گیرم . در آنسوی سیم جوانی گوشی را بر می دارد .

- الو . سلام . من نویسنده قصه های شفایافتگان حرم امام رضا (ع) هستم . گویا شما هم شامل این عنایت و دریافت این سعادت شده اید ؟ درست است ؟

- بله من هم توفیق این عنایت آقا را داشته ام .

- می توانم بپرسم کی و چگونه ؟

- من یادم نمی آید چون آن موقع کودکی پنج ساله بودم .

- عجیب است . اینجا سن شما را حدود پنجاه و شش سال نوشته اند . مگر شما علیرضا اردشیری نیستید ؟ 

- خیر . من سعادت اردشیری ، فرزند علیرضا هستم .

- پس شفا یافته شما هستید ، نه پدرتان ؟

- بله . هم من ، هم پدرم .

- یعنی هم شما شفا گرفته اید و هم پدرتان ؟

- بله درست است . من در سن پنج سالگی شفا گرفتم و پدرم چندی پیش در سن پنجاه و شش سالگی .

ماجرا برایم جالب می شود . من که قصد نوشتن ماجرای شفای علیرضا را داشته ام ، حال با ماجرای دورتری از شفای پسرش سعادت روبرو می شوم . حالا کدام را بنویسم ؟ قصه پدر یا پسر را ؟ با سعادت کمی صحبت می کنم و ماجرای شفای او و پدرش را جویا می شوم . بر آن می شوم که ماجرای هر دو را قلمی کنم . نخست به سراغ ماجرای دورتر و شفای کودک می روم  و در قسمت بعد به شرح  قصه پدر خواهم پرداخت


ادامه مطلب
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 5:22 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

 

82


نام شفایافته :محمد . ر .

متولد: 1356.

محل تولد :آزادشهر

محمد جوان پنهانی بود . کسی سر از کارش در نمی آورد . بسیارگوشه گیر و منزوی شده بود و از همه کس و همه چیز می ترسید . با کسی دوستی و مراوده نداشت . غمی مرموز توی دلش پنجه انداخته و گرمی اش را توی رگ و پی وجودش ریشه دوانده بود . جز خود و خانواده اش , کسی نمی دانست که بر او چه آمده و چرا اینگونه از همه کس فراری است .

شانزده بهار از زندگی اش گذشته بود , اما خودش معتقد بود که از وقتی خویش را شناخته, بهاری در زندگی اش وجود نداشته و همه روزهای زندگی اش خزانی لخت و سرد و زرد بوده است .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 0:16 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

81

شبحی شبیه شب



نام شفایافته: حسین توتستانی

اهل : کاشان

نوع بیماری : عفونت و خرابی کبد

تاریخ شفا : 1389

در شبی که ماه هم اسیر ابر سیاه است ، شبحی شبیه شب، سایه سیاهش را بر من می نمایاند.

- با من بیا .

- به کجا ؟

- جز مرگ مگر راهی برایت مانده است؟

- نه . من ... من  نمی خوام بمیرم .

- چاره ای جز این نیست . مرگ در خانه ات را کوفته . هر آن دم است که داخل شود . باید به استقبالش بروی .

- من نمی آیم .

- چرا ؟ مگر از شدت درد هر لحظه آرزوی دیدنش را نداشتی ؟

- ولی ... ولی  امیدی به درمان هست . نیست ؟

- درد در همه وجودت ریشه دوانده ، کبدت بکلی از کار افتاده ، به چه امیدی می خواهی بمانی ؟

- به امید شفا .


ادامه مطلب
[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 12:33 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

 

80

صداي لبخند بي صدا

 

نام شفايافته :حوا حسيني ريگ چشمه‌اي

نوع بيماري: لغوه سر

خیالم را به يادت گره می زنم تا ذهنم نور بگيرد  . در انديشه ام  به  ياد خوش  لحظه هاي ناب دعا مي روم و دل را با خاطر روز شاد و شفاف و شيرين شفا صيقل مي دهم . پس آنگاه قلم در دست مي گيرم  و بر دل صفحه مي دوانمش  تا قصه غريب آن شب رويايي را  بنگارد . 

مي نويسم تا همه بخوانند . تا همه  بدانند در لحظه ديدار عاشقانه ام با او چه گذشت  كه چنين نشاط عارفانه اي  در روحم دويد و درد از وجودم زايل شد .

خاطره آن شب بايد بماند . باقي . ابدي . ماندگار . آري . حديث اين رخداد بزرگ  بايد در خاطر روزگار ماندني باشد و همگان راز شيدايي ام را بدانند .

شب شط طويلي بود كه گويي ساحلي به صبح نداشت . من بودم و خيل حاجتمنداني دردمند و بي نوا . اشك به ديده و دست به دعا. دخيل بسته عنايت حضرت دوست . خدا .

 آيا او صداي ناله دل اين شيدائيان را خواهد شنيد ؟

حرم امام ، پنجره اميد ماست ، گشوده به آسمان شفاعت خدا . روزنه اي كه فريادمان تا خود او مي رسد . پس از سويداي دل صدايش مي كنيم . خدا....... 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 5:10 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۹

ديروز روز ديگري بود

نام شفایافته : محمدرضا شایانفر

سن در زمان شفا : 68 ساله

اهل : قم

نوع بیماری : شکستگی حاد دست و دررفتگی شانه

تاریخ شفا : مهرماه 1388

ديروز روز ديگري بود ، جور ديگري بود ، بوي ديگري داشت . من بودم ، تو بودی و خدا . ضریح پاک حرم ات ، پنجره ای بود که وا شده بود به سمت خدا و من می دانستم که صدایم از قاب باز این پنجره تا خود خدا می رسد . برای این آمده بودم که شفایم را از خدای تو طلب کنم و ترا واسطه این شفاخواهی قرار بدهم .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 22:44 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۸

هفت روز بعد

نام شفایافته : لیلا فرید

سن 46 سال

اهل : شیراز

نوع بیماری : تشنج

تاریخ شفا : 1389

هفت روز قبل:

تشنج ، قرص ، اختلال در خواب ، مشکلات عصبی ، بیمارستان ، دکتر ، استراحت و باز تشنج ..... تشنج ..... تشنج .....

این همه سهم من از زندگی است. گویی در این دایره ی بی راه گریز ، زندانی ابدی با اعمال شاقه ام . تا کی ؟ نمی دانم .

ده سال است که با این درد می سوزم و می سازم و دم بر نمی آورم . صبر هم حدی دارد. انصاف هم خوب چیزیست . صبوری من بجا ، انصاف تو کجاست خدا ؟

قلبم دیگر آرامش خود را از کف داده است و مثل دریایی توفانی که موجها را بر ساحل سنگی اش بکوبد ، می تپد . اما این طپش از سر ناچاری است ، از سر استیصال است، نه امید .

امید در باغچه این باغ حسرت زده ، سالهاست که پژمرده ، خشکیده ، مرده .

پریشان و ناامید سر بر دیوار زندان تنهایی نهاده ام و با خدایی که گویی سالهاست مرا از خاطر برده ، درد دل می کنم . واگویه هایم با خدا، گاه بوی کفر می دهد . گاه بوی نفاق . بوی ناامیدی و یاس. بوی فقر ایمان.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 15:18 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۷

باور معجزه

نام شفایافته: گوهر دیندار

اهل : درگز

سن : 50 سال

نوع بیماری : سکته مغزی

اشباح با شکلهای کریه و صورتکهایی شیطانی، با کلاههای دراز و چشمانی از حدقه در آمده ، مثل جغد به من خیره شده بودند .

از سکوت وهم انگیزی که میان من و آنها برقرار شده بود ، وهم به دلم ریخت. هوای فریاد داشتم ، میل گریز . اما گویی زبانم بند آمده بود و گامهایم بر زمین قفل شده بودند.

با اشاره یکی از اشباح ، دیگر شبح های جهنمی فریاد بلندی سر دادند و هلهله کنان بر گردم رقصی شیطانی را آغاز نمودند . صدای فریادهایشان آنچنان گوشخراش بود که مثل یک موسیقی ناکوک مغزم را می خراشید. دلم از این فضای رعب آور ریش شده بود.

عرق سردی همه اندامم را پر کرده بود. بطوری که دانه های درشت عرق از خطوط پیشانی ام راه گرفته ، بر گونه ام فرو لغزیده و از گردنم چکه می کرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 17:28 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۶

پارچه سبز معطر

نام شفا یافته : ماه جبین عضدی

متولد : 1340

اهل : جهرم

 نوع بیماری : میگرن بدخیم

تاریخ شفا : مهر ماه  1389   

 

وارد دفتر  شفایافتگان که شد پارچه سبزی در دست داشت . پارچه را روی میز جلوی من گذاشت و گفت :

      -   بو کنید ، ببینید چقدر معطر است .

پارچه را بوییدم . راست می گفت ، عطر عجیبی داشت .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 12:28 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۵


همه دنیا مال من است


نام شفا يافته : میثم میر احسنی .

اهل : تهران .

دانشجوی سال سوم دانشگاه امیر کبیر در رشته کامپیوتر.

سن 22 سال .

نوع بيماري : سرطان .

 

همه دنیا مال من است ,اگر شفای برادرم را از آقا بگیرم .اگر چنین بشود ,  دیگر از خدا چیزی نخواهم خواست . به خدا قسم  تا آخر عمر خادمی زائران آقا را خواهم کرد .

                                               


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 5:39 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

74

اگر خدا بخواهد ...

 

نام شفايافته : داوود سعيدي

نوع بيماري : سرطان خون – جانباز شيميايي                                                        

                                                   

در بيداد كوچ و هجرت بي بازگشت ياران سفر كرده  ، او تنها مانده با غم ، وزخمي به تن،  و اندوهي به دل . غريب و بي كس و بيمار . قلبش مالامال اندوه هجر دوستان ، و تنش اسير دردي جانكاه كه  به جانش افتاده و او را از درون مي كاهد.

چه بايد كرد با اين رنج مضاعف ؟ آيا اميدي به طلوع صبح شادي هست؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 17:13 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۳

خدا حافظ دريا

نام شفا یافته : مير مراد مشتری . 

اهل : بندر عباس .

نوع بيماری : فلج .

تاريخ شفا : 19 / 11 / 1368

 بر ويلچرش  نشسته و  پاهايش  را  به  سمت امواج دريا دراز  کرده است  .پاشنه پاهايش در ماسه های نرم وخيس ساحل فرو رفته است .   موجی آرام , پاهايش را  نوازش می کند. خنکای آب به وجدش می آورد . ويلچرش  را کمی به جلو  می راند و پاهايش را تا ساق , در موج آب رها می کند .  لذتی دلچسب زير پوستش می دود,  پرندگان دريايی ,آواز خوان وشاد, درفضای بالای سرش  پرواز می کنند . لحظه ای به فکر فرو می رود . خاطرات خوش گذشته در ذهنش زنده می شوند. شوق ماهی وماهيگيری , لذت تن به آب دريا سپردن , هوس شنا وشيرجه و زيرآبی . غوغای مسابقه و مقام اولی در وجودش شعله می کشد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:40 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۲

کلید امید اینجاست

نام شفایافته : حمید رضا سالمپور

سن : 15 سال

اهل : شهرستان دیلم استان بوشهر

نوع بیماری : سرطان

تاریخ شفا : مهر 1389همزمان با  میلاد امام رضا (ع) 

چشمان درشت و سیاهش را که برقی از شادی در آن موج می زد ، در نگاهم ثابت کرد و در حالیکه طناب وا شده را نشانم می داد ،  فریادگونه پرسید :

-         مگه این طنابو به ضریح گره نکرده بودی ؟


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 21:40 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۷۱

سفر عشق

نام شفایافته :محمد . ر  . 

متولد: 1356.

 محل تولد :آزادشهر

محمد جوان پنهانی بود . کسی سر از کارش در نمی آورد . بسیارگوشه گیر و منزوی شده بود و از همه کس و همه چیز می ترسید  . با کسی دوستی و مراوده نداشت . غمی مرموز توی دلش پنجه انداخته  و گرمی اش را توی رگ و پی وجودش ریشه دوانده بود . جز خود و خانواده اش  , کسی نمی دانست که بر او چه آمده و چرا اینگونه از همه کس فراری است .


ادامه مطلب
[ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:27 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

70

گره وا شده

نام شفا یافته : اکرم پاکدل

نوع بیماری : عفونت کلیه ها و درد پا .

تاریخ شفا : پانزدهم مرداد 1376

پریشان و مشوش از خواب بیدار شد , نگاه پرسانش را به اطراف چرخی داد و چشمان گرد و درشتش را بر روی من خیره نشاند . خودش را به کنارم کشاند , سرش را بیخ گوشم آورد و آرام پرسید :

 - کجا رفت؟

- کی؟

- اون آقا .

- کدوم آقا ؟

 - همون آقایی که لباس سفید به تن داشت و شال سبزی به گردنش انداخته بود . همون آقايي كه قدش بلند بود ،اونقدر که  تا آسمون می رسید وصورتش پر از لبخند مهربونی بود  .

- خواب دیدی دخترم . خیره انشااله .

-  چه خواب خوبی مادر. کاش هرگز بیدار نشده بودم .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 14:50 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

  بر مزار مادر

     

    

نام شفا یافته : صدیقه صفار زاده

اهل : شوشتر

نوع بیماری : سرطان خون

تاریخ شفا : 10/5/1370

 شب بود و سیاهی بود و خلوت گورستان . باد می وزید و موج خفیفی از بوی خاک و رطوبت و آواز یک دیوانه  را که محزون و بی قافیه کلماتی را زمزمه می کرد , از دور جمع می کرد و در سکوت وهم انگیز قبرستان می ریخت و می رفت . زن مغموم و فکور و از خود بدر جسته , بغمه کرده بود و خیره به سنگ نوشته قبر مادر نگاه می کرد . اتومبیلی از ته گورستان پیش آمد . نور شیری رنگ چراغهایش را بر روی زن ریخت. لحظه ای ایستاد , راننده شیشه ماشین را پایین کشید و خطاب به زن فریاد زد:

- شب تو قبرستون موندن شگون نداره . من تا شهر می رسونمتون .

زن بی آنکه به مرد نگاهی بکند , همچنان ساکت و غمگین به نقطه ای خیره شده بود و تکان نمی خورد . راننده وهم برش داشت , شیشه ماشین را بالا کشید و با سرعت حرکت کرد . ماشین در سیاهی شب گم شد و جایش را هوای رقیق مهتابی پر کرد . قطره ای اشک در خانه نگاه زن پدیدار شد و مثل شبنم بر روی گلبرگ گونه اش سر خورد و بر خاک فرو افتاد . بر جای اشک حفره ای پدید آمد و شکافی بزرگ دهان باز کرد و مادر, از دل خاک بیرون آمد .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 6:27 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

 68

 شوق پرواز

 

نام شفایافته : مختار عزتی .  

   نوع بیماری : سکته مغزی ( فلج نیمه بدن ) .    

  تاریخ شفا : 10 / 7 / 1370

 

 

صداي ميوه فروش درفضاي كوچه پيچيد .

- آهاي سيب سرخ ... انارقند دارم ... بدو .

زني در آستانه درمنزلي چادرش را به سركشيد و ميوه فروش را صدا كرد :

- آهاي مشهدي مختار وايستا.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 22:31 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۶۷

 

سرنوشت

نام شفا یافته : اکبر عابدینی

سن : 12 سال

نوع بیماری : نابینا

اهل : زنجان

تاریخ شفا : شهریور  1369 – برابر با 29 صفر ومصادف با شب شهادت امام رضا (ع)

 چشمهایش بی آنکه نگاهی داشته باشند ,  در میان دردهای بی شمار , آرام پلک می خورد و مرواریدهای درشت اشک از میان آن , به صورت دو جوی روان وشفاف , خیز بر می داشت و پس از عبور از جاده صاف گونه های کوچکش بر روی پیراهنش فرو می چکید . با خود اندیشید که درد و گریه سهم بزرگی از زندگی کوتاه او بوده است که از شش ماهگی پس از آنکه بر اثر یک بیماری ناشناخته بینایی اش را  از دست داد , مونس و همراه او شد و هیچوقت رهایش نکرد . اما در زندگی انسانها , لحظه هاست که سرنوشت آدمی را تعیین می کنند . هر اتفاقی ممکن است مسیر زندگی کسی را تغییر دهد و او را وارد مسیر دیگری نماید که هرگز انتظارش را نداشته است . زندگی اکبر در ده سالگی با یک اتفاق وارد مسیر دیگری شد . خدایی که چنین مقدر کرده بود تا پرده سیاه شب چشمانش را بپوشاند , نعمت دیگری را بر او ارزانی داشت تا شکر گذار همیشه او باشد . اکبر که همیشه همراه پدرش به جلسات مذهبی مسجد می رفت , فهمید که به خواندن نوحه و مداحی علاقه مند است و هرگاه مداح می خواند , او هم با وی همنوایی می کرد . روزی که در خود و با خود , نوحه ای را زیر لب زمزمه می کرد, دستی بر شانه اش نشست و صدایی او را مخاطب قرار داد :

- چه صدای خوبی داری .


ادامه مطلب
[ جمعه دوازدهم فروردین 1390 ] [ 19:17 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۶۶

لبخند،  برای کسی که خنده را گم کرده بود

  

نام شفا یافته : هوشنگ فتحی- معلول جنگی .

اهل : بروجرد

نوع بیماری : بسته بودن دهلیزهای قلب

 نیش قلم را چند بار توی دل کاغذ فرو کردم و نوشتم  . لحظه ای ایستادم , مکث کردم , تفکر کردم , با ته قلم چند بار به پیشانی کوبیدم و دوباره , قلم را در دل کاغذ دوانیدم و نوشتم . سرم را از روی کاغذ بلند کردم و نگاهم را از پشت عینک ته استکانی ام به دیوار روبرو دوختم , کمی مکث , کمی فکر و باز تکرار نوشتن . کارم که به اتمام رسید , نوشته هایم را از ابتدا تا انتها خواندم , چند جایش را خط کشیدم , اصلاح کردم و بعد با لبخندی ازرضایت , از جا برخاستم . به کنار پنجره رفتم . پنجره را گشودم و نگاهم را در دورها , بر گنبد طلایی امام (ع) , ساکن نمودم . در دلم زمزمه ای آغاز شد :

- یاهو مدد . یاهو مدد . ای ضامن آهو مدد .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ] [ 22:33 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۶۵

زیر طاق بلند آسمان

 

نام شفا يافته : الوندی. اهل : تربت حیدریه .

نوع بيماري :تشنج .

تاريخ شفا :بیست و پنجم تیر ماه 1372

سایه دیوار و درخت ها ,کش می آمد و دراز به دراز روی سنگفرش حیاط پهن  می شد . با گذشت لحظه ها, سایه ها  بیشتر قد می کشید و بر روی دیوار روبرو , بالا می رفت , تا آنجا که زردی غروب , به سرخی می زد و سایه ها در رنگ قرمز غروب رنگ می باختند.

 دختر , کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و پرواز کبوتران را در شط خونین غروب نظاره می کرد .  منظره غروب را همیشه دوست می داشت و  هر روز , ساعتی مانده به افول خورشید در پس کوههای مغرب , به کنار پنجره اتاقش می آمد و به تماشای زیباییهای غروب می ایستاد . وقتی زردی غروب , جای خودش  را به شبح خاکستری شامگاهان می سپرد و شب  چادر سیاهش را بر روی حیاط پهن می کرد , از جلوی پنجره کنار می رفت , روی تختخوابش دراز می کشید و همه یادها و خاطره های روز سپری شده را در ذهنش مرور می کرد .

امروز هم کنار پنجره ایستاده و از تماشای زیبایی و لطافت غروب بهاری , غرق در لذت و شادی بود که ناگهان دردی در مغزش پیچید , سرش گیج  خورد و اتاق دور سرش چرخید . چشمانش سیاهی رفت و بر زمین فرو  افتاد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 14:42 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

۶۴ 

 

لحظه گره خوردن دل با خدا

 

 

 نام شفا یافته :مهدی خادم لو

متولد :1364

نوع بیماری : سرطان DH

اهل : مشهد

تاریخ شفا : سال  1377

درد ابتدا از سمت چپ گلویم شروع شد . همه تصور می کردند که یک سرما خوردگی کوچک و ساده است و خیلی زود خوب خواهم شد . اما  درد , مثل یک گیاه هرز , در باغچه وجودم ریشه دواند و همه تنم را فرا گرفت  . غده ای چرکین در گلویم بوجود آمد که روز به روز بزرگ و بزرگتر می شد و نفس کشیدنم را مشکل می کرد . در بیمارستان بستری ام کردند و مورد عمل جراحی قرار گرفتم . غده را برداشتند و من تصورم آن بود که با از بین رفتن غده , غصه هم از دلم بیرون خواهد رفت , اما با از بین رفتن غده نیز , درد رهایم نکرد و چنانکه گویی پیوندی ابدی با من دارد که تا جوانی و نشاطم را به زردی پاییز و مرگ گره نزند , با من و همراهم باقی ماند . حالا از آن جوان شاداب و بی پروای شهر , جز پسری زار و ضعیف , چیزی بر جای نمانده بود. جوانی که اشک , میهمان همیشگی چشمانش شده بود و درد نمی گذاشت که افکارش بال بگیرد و آینده را روشن ببیند . حالا درد و عذاب , سهم بزرگ من از زندگی کوتاهم شده بود .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 5:39 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شفا هست و در این واقعیت جای انکار نیست .حداقل برای من که سالها مجاور امام (ع) بوده ، و مدتهای مدیدی است که در این خصوص قلم می زنم و مستندات شفا را در قالب قصه می نویسم تا خواننده ارتباط بهتری با رخداد حقیقی شفا برقرار نماید ،این حقیقت کاملا روشن و مبرهن است . آری شفا هست و هر مومن به هر دینی ، از منظر اعتقادی خود این واقعیت را پذیرفته و با واسطه های خود ‘ با خدا ارتباط برقرار می کند و خدا دلهای شکسته را می شناسد و آنکه را که خود لایق بداند ، شهد شیرین شفا را عنایتش می دارد .
حمید رضا سهیلی
امکانات وب