شفا یافتگان
قصه های واقعی و مستند از شفایافتگان حرم امام رضا (ع)بر اساس پرونده های موجود در آستانقدس رضوی
قالب وبلاگ

مثل ایّوب  

برای شفا يافته : زين العابدين نجار 

ابتدا سوز به چشمانم آمد. درست مثل آن‌که سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند.

بعد تاری بود و تیرگی و کوری. کم‌کم فلج پاها و اسیر شدن در زندان چرخ و عصا شد قوز بالای قوز و این تمامی درد نبود.


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 11:40 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

با دلم زائر او شدم 

نام شفايافته: كريم ملكي

اهل: اراک

نوع بیماری: زخم اثنی‌عشر  

 

 

گوشی تلفن را برداشته و به شماره‌ای که چند لحظه‌یِ پیش از مخابرات گرفته‌ام، زنگ می‌زنم.

صدایی از آن‌سوی سیم بگوش می‌رسد:

- این‌جا آستان مقدّس امام‌رضا(ع) است. بفرمایید.

گریه امانم نمی‌دهد و مجال گفتن را از من می‌گیرد.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 8:16 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

قامت بلند عشق  

شفا يا فته :  سكينه باي .

سن   : 14 سال .

اهل : گرگان

نوع بيما ري :  اعصاب ،‌ تشنج

 باران مي بارد . تند تند . اين را از صداي شديد و مداوم ناودانها  فهمیدم . به حتم باراني سيل آسا خواهد باريد . اين وقت سال بارش چنين بارانهايي در گرگان مرسوم است . در برخي از مواقع , حتی دو يا سه روز پي درپي می بارد . آنقدر  که آب از كناره ها راه  مي گیرد و در شیب کوچه جوی می شود , تا در خیابانی به داخل جوي بزرگی شره كند و به حرکت خود ادامه دهد .گاهی آنقدر تناوب بارش باران زیاد است که آب همه خیابانها را در بر می گیرد و تردد اتومبیلها به سختی صورت می پذیرد . 

 همیشه , هر زمان که باران می بارد , شادمانه از خانه بیرون می دوم و انگشتان بلند باران را كه برروي زمين پشنگه مي زند , به تماشای مي نشینم . ‌ این تصویر آنقدر برایم دلچسب و دوست داشتنی است, كه هرگز از تماشایش خسته نمي شوم . حتی اگر تا  شب باران  ببارد , من در کوچه می مانم و با همبازی هایم بازی می کنم .   


ادامه مطلب
[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:44 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

آن‌چه خدا بخواهد...

 

شفایافته‌: اهل چناران

نوع بیماری: فلج مادرزاد

 

 

چهره‌ا‌‌یِ روستایی و آفتاب سوخته‌ داشت. از خطوط چهره‌اش می‌شد بخوبی فهمید که رنج و اندوهِ زیادی در سینه دارد. به نظر می‌رسید شصت سال را رد کرده است، اما سن‌ و سالش کمتر از پنجاه بود. پسر بچه‌ای را بر پشتش بسته بود و با چوبی که حکم عصایش بود، بسختی راه می‌رفت.

به چادر ما که رسید لحظه‌ای درنگ کرد. نگاهی به داخل چادر انداخت و گویی تصمیم گرفت که لحظه‌ای استراحت کند. به سمت تختی که در جلوی چادر گذاشته بودیم تا زائرین خسته دمی را بر آن نشسته و خستگی از تن بدر کنند، رفت و بر آن نشست.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:15 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

دو رکعت عشق

 

 

شفایافته:خانم سلطنت. م

نوع بیماری: فلج پا

اهل: مشهد

تاریخ شفا: اول شوال1343 ه.ق

 

رضا تند و سریع ، با گامهایی کشیده و بلند، به سمت حرم می رود. عجله دارد و سخت در اندیشه‌است . فکور و از خود بدرجسته و ناباور. آنقدر شتاب دارد که در آن سکوت بامدادی که خیابان منتهی به حرم خلوت و عبور و مرور آدم‌ها اندک است، با تک و توک عابری که از حرم به سمت خانه می آیند، تنه می زند و بدون عذرخواهی از کنارشان می گذرد. می داند که نگاه سرزنش بار عابرها، لحظاتی چند در پی و دنبال او می ماند و شاید هم زیر لب دشنامی بدرقه راهش کنند.


ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:37 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

نگاهی که خدا را دید

نام شفا یافته: اکبر عابدینی

نوع بیماری: نابینا

سن: 12 سال

اهل: زنجان

تاریخ شفا: شهریورماه  1369–

برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت امام‌رضا (ع)

 

امروز نگاهت خدا را دید.
عشق کار خودش را کرد و تو با چشمانی که نگاه نداشت او را دیدی .آمده بودی تا عاشقانه‌ات را با او بگویی. بی‌قرار اما با وقار وارد حرم شدی.  

مثل آنروز که بی‌قرار اما آرام و با وقار وارد مسجد شدی. حال دیگری داشتی.

می‌دانستی که در آن هنگام از روز کسی در آن‌جا نیست، پس تنها می‌توانستی با خدایت در خلوت و جلوت مسجد، درد دل کنی.

کنار منبر، رو به قبله نشستی و آرام زیر لب زمزمه‌ای سوزناک را آغاز کردی. در خود نبودی. از خود و بی‌خود شده بودی. اشک در ابر خانه‌یِ نگاهِ بی نورت خانه کرده بود و میل به باریدن داشت. ابر چشمانت را تکاندی و باراندی، وقتی زمزمه‌ات آرام آرام بالا گرفت و در زیر طاق بلند مسجد پیچید، دیگر خود نبودی. آنجا نبودی. دلت می خواست صدایت تا خود خدا برسد. به خدایی که در خانه‌اش پناه گرفته بودی. همیشه دوست داشتی برای مردم بخوانی. شبها که همه در هیئت جمع می شدند و حاجی با آن صدای گرمش برایشان نوحه می‌خواند. تو در گوشه مسجد آرام اشک می‌ریختی و این آرزو را در دل می‌پروراندی. خواندن برای مردم.


ادامه مطلب
[ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 16:52 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

راهی که گم کردیم، راهی که یافتیم

 

نام شفایافته:؟

اهل: روستای محمدآباد از بخش خوافِ شهرستانِ تربت حیدریه

نوع بیماری: حصبه

تاریخ شفا:1340

 

پرستار وارد اتاق شد و گفت:

-  پیرمردی به همراه دختر جوانش به دیدن شما آمده است. آیا آن‌ها را می‌پذیرید؟

با آن‌که خسته بودم و قصد ترک مطب را داشتم، اما دلم نیامد که بیماری را ویزیت نکرده دربِ مطب را ببندم. گفتم:

- : آن‌ها به امید علاج و درمان آمده‌اند، پس راهنمای‌یشان کن تا داخل شوند؟

پرستار گفت:

- : اما آن‌ها بیمار نیستند و برای درمان نیامده‌اند.

با تحیر در نگاهش خیره شدم و پرسیدم: پس کارشان چیست؟

گفت: می‌گویند برای عرض تشکر آمده‌اند.

در شگفت شدم و از پرستار خواستم که آنان را به اتاقم راهنمایی کند تا بدانم کیستند و عرض سپاس‌شان از چه روست و برای چه منظوری به دیدن من آمده‌اند؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 5:58 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

آخرین ایستگاه امید

 

نام شفایافته: خانم ؟

نوع بیماری: سرطان

 

دكتر عبدالحسين لقمان‌الملك تبريزى، دفتر را روی میز گذاشت و خطاب به مردی که پشت میز نشسته بود، گفت: من دكتر لقمان‌الملك هستم و واقعیتی را در این دفتر نوشته‌ام که خواندنش را به شما و همه مردم توصیه می کنم.

مرد نگاه پرسانش را به سمت دکتر چرخاند و درحالیکه شانه‌هایش را بالا می‌انداخت، گفت: اینجا دفتر شفایافته‌های حرم است. فکر می‌کنم اشتباه آمده‌اید؟

دکتر لبخندی زد و گفت: خیر قربان. خوب می‌دانم که این‌جا کجاست و خود به قصد این‌جا آمده‌ام.

سپس دفتر را باز کرد. نوشته آن‌را جلوی مرد گرفت و ادامه داد: این حقیقتی است که برای یکی از بیمارانم اتفاق افتاده و من پس از شنیدن و اطمینان از صحت آن، بقدری تحت تاثیر قرار گرفتم که تصمیم به نشر و بازگفت آن برای همه شدم. آورده‌ام تا شما هم بخوانید و به بازگفت آن برای دیگران اقدام کنید.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:36 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

گریه شوق

 

نام شفایافته: نوشین دستبند

اهل: شهرستان بجنورد- روستای پیربز

نوع بیماری: سرطان سینه

 

خسته بودم، خسته از خودم. از زندگی و از همه درماندگی‌هایم. گاهی بر اثر فشار اندوه، کفر هم می‌گفتم:

خدایا تو اگر عادلی، اگر رحیمی،  رحمانی، پس کو عدالتت؟ چرا نمی‌بینم؟ ‌ رحمت کجاست؟ رحمانیتت چی شده ؟ اگر هست، پس چرا باید در زندگی حقیرانه من این‌همه درد و رنج و بدبختی باشد؟ آن‌وقت دیگران...؟ آخر کجای این کار عدالت است که توی خانواده کوچکی، مثل خانواده من، هم شوهر بیمار باشد، هم زن؟ اگر درد را به عدالت هم تقسیم کنند، باز سهم من کمتر از این‌ رنجی است که الآن در زندگی‌ام جاریست.


ادامه مطلب
[ یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 17:48 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

رویای شفا

 

نام شفایافته: زهره. ر

سن: شش سال

اهل: بندر امام‌خمینی

نوع بیماری: سرطان خون

 

مدتى بود كه رنگ رخسار دخترم تغيير كرده و صورتش زرد و لاغر شده بود. اشتهایی به غذا نداشت و گوشه‌گیر و منزوی شده بود.

همیشه‌گاه،  وقتی به خانه می آمدم، با شور و اشتیاق خاصی به استقبالم می آمد. سلام می‌کرد و خودش را توی بغلم می‌انداخت. درحالی‌که خرمن موهای سیاهش را توی صورتم می‌ریخت، گونه‌هایش را به صورتم می چسباند، برایم ناز می‌کرد و با ریش‌هایم بازی می‌کرد. همین کارهایش باعث شده بود تا بیشتر از بقیه بچه هایم دوستش داشته باشم. همیشه همین‌گونه بود و تا مادامی‌که موهایش را نوازش نمی کردم و یا صورت زیبایش را نمی‌بوسیدم، از آغوشم جدا نمی‌شد.

اما حالا...مدتی است که با  بی‌میلی و بی‌حالی همان‌طور که در گوشه اتاق کز کرده‌است، با صدایی که غم فراوانی در آن موج می‌زند، سلامی می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد تا درد را در نگاهش نبینم. با دیدن او در این حالت اندوه و درد، احساس غم جان‌كاهی به قلبم چنگ مى‌اندازد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ ] [ 11:56 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

خدایی که در همه جا هست

 

نام شفا یافته: فاطمه. م

اهل: کرج

نوع بیماری:عفونت شدید حنجره

تاریخ شفا: مهر 1368

شب بود و تاریکی بود و سکوت. من بودم و درد و قنوت. در حال نماز بودم که درد دوباره به تنم افتاد و همه جانم را پر کرد. وقتی دست‌ها‌یم را به قنوت بالا بردم، شدت درد چنان پیچ و تابم داد که بی اختیار بر زمین نشستم. امّا حالِ نمازم را بر هم نزدم و در همان حالت نشسته خواندن را ادامه دادم. ناگهان هم‌چون خورشیدی که از پس کوهی در حال طلوع باشد و ذرّات نورش از میانه‌یِ درزهای کوه به دشت فرو بریزد، نوری در میان دست‌های به قنوت بسته من تابیدن گرفت و از لای درز انگشتانم به دشت صورتم تابید. داغ شدم. نور شکل داد و به سخن آمد. گویی کسی در برابرم ایستاده بود و با من به زبان خودم تکلّم می‌کرد.

-         چه می خواهی؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ ] [ 21:45 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

گل جمال

نام شفا يافته : گل جمال .

 اهل : سیستان و بلوچستان

مقیم : علی آباد کتول .

نوع بيماري : اعصاب و روان.

تاريخ شفا :خرداد 1370

گل جمال , دارای چهره ای آفتاب سوخته , اما زیبا بود و همین  پوست تیره , او را از دیگر دخترهای شهر متمایز می کرد . همه اهالی شهر او را می شناختند و به سخت کوشی و تلاش بی امانش , ایمان داشتند . اهل سیستان بود , اما سالها قبل همراه خانواده پر جمعیتش  به  شمال کوچ کرده  و  در این شهر اقامت گزیده  بود .  با آن سن کمی که داشت ,  نان آور یک خانواده هشت نفره  بود . پنج برادر کوچک , پدری نابینا و مادری علیل , همراه با کودک خردسال خواهرش , که پس از مرگ نابهنگام خواهر , نگهداری از وی  بر عهده گل جمال افتاده بود , چشم به دستهای خسته و کبره بسته او دوخته بودند .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ ] [ 8:22 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

زرد... قرمز.. نارنجی و  سبز

 

نام شفایافته: سیده زهرا

اهل: ساری

سن در هنگام شفا: 16 سال

نوع بیماری: جنون ناشی از بیماری اعصاب و روان

 

همراه با مجله خانواده، نامه‌ای به دستم می‌رسد که از ساری به دفتر مجله پست شده و دوستان همکار آن‌را برای من ارسال داشته‌اند تا خوانده و درباره‌اش اظهار نظر کنم.

 نامه را باز می کنم و می خوانم. روایت زنی چهل ساله است که از شرح شفایش در سن شانزده سالگی گفته و در قسمتی از نامه چنین آورده‌است:

-          هدفم از نگارش این رقعه کسب شهرت نبوده که نیازی بدان ندارم. بلکه مقصودم ایجاد اتصال و ارتباطی با معنویتی خالص می باشد. داستانی که برایتان می گویم نه خیال پردازی که با استنادی واقعی است که همه شاهدان آن زنده و گواه هستنند.


ادامه مطلب
[ جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 15:7 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

درد در نمی زند

 

 

 نام شفا یافته: صغری ابراهیمی  

نوع بیماری: سرطان

اهل: رفسنجان

 

 

تشنه‌گی به کامم نشسته و آزارم می‌داد. نگاهم را به هر سویی که ‌می‌چرخاندم تا کمکی بجویم، کسی در آن حوالی نبود. تا چشم کار می‌کرد، تنها بیابان بود و خورشید بود و عطش...

سعی کردم تا از جا برخیزم. اما توانی برای این تصمیم نداشتم. سنگین بودم و قدرت حرکتم نبود. مثل میخی که بر زمین کوفته باشند،  چسبیده زمین شده بودم. درد طاقتم را طاق کرده و زمین‌گیر و سنگین و بی‌حرکتم ساخته بود.

درد هیچگاه در نمی زند. مهمان ناخوانده ای‌ست که بی‌دعوت می‌آید و با آمدنش، همه‌چی را صاحب می‌شود. راحتی و خوشی و سامان را می‌گیرد و بجایش عذاب و شکنجه و  حرمان می‌دهد. درد که بیاید، تا وقت حضورش در تن، پادشاه وتصمیم‌گیرنده تام و تمام است. هر کاری را که بخواهد انجام می‌دهد. بی‌خواسته و بدون تصمیم ما. کاش او مقیم هماره نباشد که اگر چنین شود، هرچه بخواهد، آن کند. حتی اگرجان بخواهد، بستاند. جای چک و چانه هم نیست، باید تقدیمش کرد. بخواهد، می‌گیرد.

من مدت‌هاست که میزبان این مهمان ناخواسته و ناخوانده‌ام. درد که در زد. گفتم شاید مهمان دو سه روزه باشد، نبود. ماندنی شد و عذابم داد. برای راندنش از تن، به هرکاری دست زدم، افاقه نکرد. دکترها گفتند: این درد، لاعلاج است. ماندنی ابدی تن. می پیچاند و می خشکاند و می‌کشد. کاش قسمت آخرش نصیبم می‌شد، می‌کشت و راحتم می‌کرد. اما بنای او بر رعایت سلسله مراتب بود. پیچاندن و خشکاندن و کشتن. من اکنون در مرحله دوم از این سلسله ناخواسته دردم. مرحله خشک شدن.


ادامه مطلب
[ جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ ] [ 15:4 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

عروسِ ماه

 

نام شفا يافته : خانم ف. الف

اهل : تربت حیدریه .

نوع بيماري :تشنج بدخیم.

تاريخ شفا : تیر ماه1372

 

 یک

ماه در مقابل پنجره اتاقم، از برابر تکه های سیاه و سپید ابرهای پاره پاره می‌گذرد، اما عجیب است که با این سرعت حرکت، هرگز از قاب پنجره اتاقم خارج نمی‌شود. در عوض ابرها که انگار در برابر حرکت شتابان ماه ایستاده‌اند، بسرعت از قاب پنجره دور می‌شوند.

بچه که بودم همیشه این سوال در ذهنم بی جواب بود که چرا همیشه ماه پرشتاب می‌ماند و ابر ایستا می‌گذرد؟

 و مادر همیشه در جواب کنجکاوی‌هایم می‌گفت: بس‌که تو ماهی و  ماه ترا دوست دارد، در قاب پنجره‌ات می‌ماند و نگاهت می کند تا  بزرگ بشوی و از تو خواستگاری کند.


ادامه مطلب
[ جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ ] [ 15:2 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

گلایه

 

 

نام شفایافته: سيده علويه موسوى

اهل: گرگان

نوع بیماری: مالاریا

تاریخ شفا: 1354 هجری قمری

 

-  پاشو مرد. پاشو دور و وَرِ اتاق را تمیز کن. امشب مهمان داریم. الآنه که از راه برسند. پاشو دیگر. خواب و تنبلی بس است. مهمان عزیزی داریم. تو که می‌دانی، من نمی‌توانم اینجا را رُفتُ و روب کنم. من مریض هستم و خودت گفته‌ای دست به سیاه و سفید نزنم. مگر نگفتی برایم کارگر می‌گیری؟ آری، گرفتی. اما در گرگان. در گرگان که بودیم، کارگر کارهایم را انجام می‌داد. اما حالا که در  مشهد هستیم، توی این خانه کوچک نزدیک حرم. چه کسی باید کارهایمان را انجام بدهد؟ خودمان. خب من که مریضم و نمی توانم. اصلا برای همین بود که مرا به مشهد آوردی و به همین خاطر است که حالا اینجا هستیم. تویِ این خانه کوچک نزدیک حرم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 15:39 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

ملاقات بی‌واسطه

 

 

نام شفایافته: حسین

سن در هنگام شفا: 35 سال

اهل: کلات نادری

نوع بیماری: فلج

 

حسین مرد ساده دلی از اهالی یکی از روستاهای بخش کلات نادر بود. او که با زحمت فراوان و با کارگری و روزمزدی خرج زندگی‌اش را در می‌آورد، از زندگی هرچند حقیرانه و فقیرانه خود راضی بود. می‌گفت همین‌که چهارستون بدنم سالم است و با کار و زحمت زیاد می‌توانم نان حلالی در بیاورم، خدا را هزار مرتبه شکر می‌گویم.

 خانِ روستا یک‌روز از حسین خواست تا به منزل او برود و پشت بام خانه بزرگش را کاهگل کند. حسین از این پیشنهاد خوب شادمان شد چون می‌دانست به حتم دستمزد خوبی برایش بهمراه خواهد داشت. او وسایل کاری‌اش را برداشت و شتابان راهی خانه‌یِ خان شد، غافل از آن‌که حادثه ای در کمینش نشسته  است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 18:49 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

نگاه دوباره

 

 

چشمهایش سوز می داد . درست مثل آنکه سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند .

فریاد بلندی کشید و کمک طلبید . اما صدایش در هوای دم کرده کوه پیچید و چندین بار منعکس شد  و تنها خودش پژواک صدایش را شنید . آخر در آن هوای تنوری تموز که گرمی خورشید هوا را می پخت ،  در آن حوالی چه کسی می توانست پرسه بزند تا فریاد کمک خواهی او را بشنود و به یاری اش بشتابد ؟ هیچکس.

  اشک توی چشمان غبار گرفته اش گرد شد و با خون از خانه تاریک نگاهش بیرون لغزید  . سعی کرد تا اطراف را ببیند . اما جز سیاهی چیزی در نگاهش نمی نشست . براستی کور شده بود .

صبح خروسخوان گله را برای چرا به سمت کوه هی کرد  و پس از آنکه ساعتها از ده دور شد ،  نزدیکی های ظهر بود که به دامنه ی کوهی رسید .  امسال  خشکسالی مثل آفتی ویرانگر به جان روستا افتاده بود و او مجبور بود برای یافتن چراگاهی مناسب ، گله را تا دوردستها بیاورد و حتی شبها نیز در کوهها بخوابد .


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 17:51 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

جز اشک  یاوری نیست

نام شفایافته: بی‌بی صدیقه

سن: سه ساله

نوع بیماری: سرطان

تاریخ شفا: ؟

 

پلکهایش را که اشکی و خیس بودند باز کرد و نگاه خسته‌اش را به من دوخت. لحظه‌ای میانِ ما به سکوت و نگاه گذشت. آنگاه لب به سخن گشود و با غم گفت:

- دیگر به خانه بر نمی‌گردم.

در عمق نگاهش درد بود.غم و یاسی توامان. با تحیر در وی نگریستم .

 پرسیدم: چرا؟

با صدایی که آشکارا می‌لرزید، گفت:

-  دخترم مدتی است که بیمار سختی گرفته است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 20:6 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

  نذر سلامتی


نام شفایافته: نصراله کاشمری

اهل: کاشمر

نوع بیماری: کم سویی چشمان

 

جوان شیک‌پوش و متجددی درست روبروی پنجره فولاد نشسته و مثل ابر بهار می گریست.  جلو رفتم و در کنارش نشستم. ‌خواستم که به‌نوعی سر صحبت را با او بازکرده و دلیل گریه بسیارش در این ابتدای سال که همه حال و هوای خوشی دارند و به دید و بازدیدهای عیدانه مشغولند را بدانم. کنجکاو شده بودم بدانم که چرا با آن تیپ و لباس و کراوات در حرم حضور پیدا کرده و با چنین دل شکسته و حال پریشان از امام چه می‌خواهد؟

سلام کردم. نگاه خیسش را در نگاه پر ابهام من دوخت و جواب سلامم را داد.

گفتم: می‌توانم پرسشی از شما داشته باشم؟

گفت: می‌دانم پرسش شما چیست.

گفتم: می‌دانی ؟

گفت:آری.

با لبخند برویش نگریستم و گفتم: پس بگو.

گفت: می‌خواهی بدانی که غصه‌ام چیست و چرا ‌چنین پرسوز و گداز می‌گریم؟ آیا جز این‌است؟


ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 12:45 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

:

ستاره‌ها می‌خندند


 

نام شفا يافته : خانم الوندی

نوع بيماري : تشنج

تاريخ شفا :بیست و پنجم تیر ماه1372

اهل : تربت حیدریه

 

 

مادر چادر سیاهش را به سر کشید و در حالیکه از اتاق خارج می‌شد رو به دخترش کرد و گفت:

- تو خانه هستی تا من برگردم؟

دختر سرش را از روی کتابش برداشت و به مادر که در چارچوب در منتظر جواب ایستاده بود، نگاه کرد و پرسید:

             - کجا می روی؟

مادر لبخندی زد و گفت:

            - اگر توفیقی باشد می‌روم به زیارت بی‌بی حُسنیه.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 9:26 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
 آقای مهربانی دارید


شفا یافته: یک کودک مسیحی

اهل: مشهد

نوع بیماری: فلج پا

 

مردی روحانی قصه‌ای را برایم تعریف کرد که در نوع خود جالب و شنیدنی بود. او می‌گفت:

اگر چه قبل از انقلاب بی‌حجابی در جامعه آزاد بود و زنان هرطوری که می‌خواستند در انظارعمومی ظاهر می‌شدند، اما زنان بی‌حجاب حرمت هم‌جواری با حرم‌مطهر را همیشه رعایت می‌کردند و اگر زمانی گذارشان به سمت و سوی حرم می‌افتاد، تا وارد خیابانهای منتهی به  حرم می‌شدند، چادرشان را از کیف‌ در آورده، به‌سر می‌کردند و با سر و وضعی مرتب به سوی حرم می‌رفتند.

 در همان ایّام، یک‌روزکه به زیارت رفته بودم، هنگام خروج از حرم، ناخودآگاه با زنی همراه شدم که چند قدمی از من جلوتر می‌رفت . آن‌زن از نوع چادر سر کردنش کاملا مشخص بود که جزو زنان بی‌حجاب است و چادر بسر کردن بلد نیست. کاملا محسوس بود که به زحمت چادر را روی سرش نگه داشته و هرازگاهی چادر از سرش سُر می‌خورد و روی شانه‌اش می‌افتاد و او دوباره آنرا به سر می‌کشید و موهایش را می‌پوشاند. کمی که از حرم دور شدیم، زن چادر و روسری‌اش را از روی سر برداشت و داخل کیفش گذاشت. از کار او بسیار ناراحت  شدم . قدم‌هایم را به سمت او تند کردم و همینکه به کنارش رسیدم، بی آنکه نگاهم را بصورتش بیندازم ، با حالت تغیّر و اعتراض گفتم:

- خانم عزیز. حجاب تنها برای داخل حرم نیست. شما اگر به امام اعتقاد دارید و به زیارتش می‌آیید، باید رعایت دستورات اسلام را بکنید و در برابر نامحرم خود را بپوشانید.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 8:29 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
سرگشته

نام شفایافته: بتول.
نوع بیماری: استسقا
تاریخ شفا: ذی‌الحجه سال 1341ه.ق


مرد مستاصل شده بود و راهی برای رهایی از این عذاب نداشت. همسرش از شدت درد فریاد می‌زد و ضجه می‌کشید و مثل مار گزیده‌ها به خود می‌پیچید. روز قبل که او را در بیمارستان آمریکایی بستری کرد، دکتر پس از معاینه وی، مرد را به نزد خویش خواند و بی‌مقدمه از او خواست تا همسرش را از بیمارستان مرخص کرده و با خود به خانه ببرد. مرد مغموم پرسیده بود:
 - یعنی کارش تمام است؟


ادامه مطلب
[ سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ ] [ 5:40 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

تنها

 

نام شفا یافته : رقیه. خ

 18 ساله از روستای گازار بیرجند

 

تنها بود. تنهای تنها.

خانواده‌اش عصر آنروز به خانه عمو رفته بودند تا در یک میهمانی خانوادگی شرکت کنند و او در خانه تنها مانده بود تا به درسهایش برسد. مادر وقت رفتن از وی پرسید بوده: آیا همراه آنان به خانه عمو خواهد آمد؟ و او در جواب پاسخ منفی داده و گفته بود:

-         فردا امتحان دارم، باید به درس‌هایم برسم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 8:59 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
دو رکعت نماز عشق

 

شفایافته:خانم سلطنت. م

نوع بیماری: فلج پا

اهل: مشهد

تاریخ شفا: اول شوال1343 ه.ق

 

رضا تند و سریع ، با گامهایی کشیده و بلند، به سمت حرم می رود. عجله دارد و سخت در اندیشه‌است . فکور و از خود بدرجسته و ناباور. آنقدر شتاب دارد که در آن سکوت بامدادی که خیابان منتهی به حرم خلوت و عبور و مرور آدم‌ها اندک است، با تک و توک عابری که از حرم به سمت خانه می آیند، تنه می زند و بدون عذرخواهی از کنارشان می گذرد. می داند که نگاه سرزنش بار عابرها، لحظاتی چند در پی و دنبال او می ماند و شاید هم زیر لب دشنامی بدرقه راهش کنند. اما او عجول‌تر از آنست که به این چیزها توجه کند. می بایست خود را هر چه زودتر به حرم برساند ، همسرش را ببیند و واقعه ای را که بر او رخ نموده است، از زبان و کلام خودش بشنود.


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ] [ 12:44 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

نگاه دوباره

 

چشمهایش سوز می داد . درست مثل آنکه سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند .

فریاد بلندی کشید و کمک طلبید . اما صدایش در هوای دم کرده کوه پیچید و چندین بار منعکس شد  و تنها خودش پژواک صدایش را شنید . آخر در آن هوای تنوری تموز که گرمی خورشید هوا را می پخت ،  در آن حوالی چه کسی می توانست پرسه بزند تا فریاد کمک خواهی او را بشنود و به یاری اش بشتابد ؟ هیچکس.

  اشک توی چشمان غبار گرفته اش گرد شد و با خون از خانه تاریک نگاهش بیرون لغزید. سعی کرد تا اطراف را ببیند . اما جز سیاهی چیزی در نگاهش نمی نشست . براستی کور شده بود .


ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 8:31 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]


گلایه

 

نام شفایافته : ربابه تبریزی

سن در زمان شفا : 16 سال

اهل:  تبریز

ساکن : مشهد

نوع بیماری : فلج

تاریخ شفا : هفتم شوال 1343 قمری

 

غریبه بود و تا آنروز ندیده بودمش . زنی را هم که همراهش بود نمی شناختم . از پشت شیشه پنجره اتاق نشیمن نگاهشان می کردم . مرد جوان وسط حیاط ، کنار حوض بزرگ خانه مان که پر از ماهی های قرمز بزرگ بود ، لحظه ای ایستاد و نگاهش را به پنجره اتاق نشیمن داد . از ترس و خجالت فریادی زدم و سرم را دزدیدم .دوباره که به حیاط نگاه کردم ، رفته بود . سوالی در ذهنم نقش بست .آنها که بودند ؟ و دلیل آمدنشان به خانه ما چه بود؟

 صدای گفتگویشان با پدر از اتاق مهمانها می آمد . گوشم را به شیشه چسباندم تا شاید از حرفهایشان چیزی بفهمم و دلیل آمدن آن مرد غریبه و زن ناشناس را بدانم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ ] [ 6:48 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

فریاد عطش

نام شفایافته : حسین

نوع بیماری : قطع نخاع بر اثر تصادف

 

حال عجیبی داشتم . حس غریبی همه وجودم را پر کرده بود . یک جور یاس ، سرخوردگی و ناامیدی در وجودم ریشه دوانده ومرا از درون می کاست  . احساس می کردم خدا را از دست داده ام . یا نه ، خدا مرا رها کرده و از یاد برده بود . او که می توانست در این لحظه های ناامیدی و یاس یاور و پشتیبان من باشد ، گویی مرا برای همیشه فراموش کرده بود .


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ ] [ 15:39 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

سرباز تو هستم ای امام


نام شفایافته: عبدالحسین پاکزاد

شغل: استوار یکم ارتش

اهل: ارومیه

ساکن: مشهد

نوع بیماری: مجروحیت از ناحیه دست و پا

تاریخ شفا: 1307 ه.ش

 

- شما باید آماده بشین برای انتقال  به اتاق عمل.

به محض شنیدن خبر، شوکه شدم. سرم از شدت درد حالت دوّار گرفت. دستم را محکم به لبه تخت گرفتم و سرم را بر بالش فشار دادم تا از شدت درد بکاهم . پرستار که گویی مشتاق بود توضیحات بیشتری درخصوص عمل جراحی‌ام بدهد، تا حالم را چنین دید، از گفتن بقیه حرفش پشیمان شد. بیاد آوردم قبلا که چنین تصمیمی برایم گرفتند به حرم رفتم و با امام درددل کردم و وقتی برگشتم دکتر از صرافت عمل افتاد و مرا بحال خود گذاشت. اما حالا باز هم... رو به پرستار کردم و گفتم:

-  اگه نخوام عمل بشم باید به کی بگم؟

پرستار فوری گفت: به آقای دکتر.

بعد تند و سریع از اتاق بیرون رفت تا سوال بیشتری از او نکرده باشم.

نگاهم را به سقف دوختم و خاطرات گذشته‌ را مثل یک فیلم سینمایی از خاطرم مرور دادم.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ] [ 22:2 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

عطش نگاه

 

نام شفايافته : زهرا. غ

نوع بيماري : تومور استخوانی- درد کلیه و کم سویی چشم

 

 

شوهرم گفت:

-          چیز مهمی نیست. یک سرماخوردگی معمولی است که انشااله زود خوب می‌شی.

گفتم:

-          این حرف توست یا تشخیص دکتر؟

تو فکر رفت. کمی تامل کرد و سپس جواب داد:

-          معلومه. تشخیص دکتره. گفت خیلی زود خوب میشی.  فقط باید کمی استراحت کنی. همین.

در چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

-          واقعا همین؟ یعنی باورکنم که این تب و درد و لرز شدید، فقط یک بیماری معمولی است؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 6:59 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شفا هست و در این واقعیت جای انکار نیست .حداقل برای من که سالها مجاور امام (ع) بوده ، و مدتهای مدیدی است که در این خصوص قلم می زنم و مستندات شفا را در قالب قصه می نویسم تا خواننده ارتباط بهتری با رخداد حقیقی شفا برقرار نماید ،این حقیقت کاملا روشن و مبرهن است . آری شفا هست و هر مومن به هر دینی ، از منظر اعتقادی خود این واقعیت را پذیرفته و با واسطه های خود ‘ با خدا ارتباط برقرار می کند و خدا دلهای شکسته را می شناسد و آنکه را که خود لایق بداند ، شهد شیرین شفا را عنایتش می دارد .
حمید رضا سهیلی
امکانات وب