شفا یافتگان
قصه های واقعی و مستند از شفایافتگان حرم امام رضا (ع)بر اساس پرونده های موجود در آستانقدس رضوی
قالب وبلاگ

رویای شفا

 

نام شفایافته: زهره. ر

سن: شش سال

اهل: بندر امام‌خمینی

نوع بیماری: سرطان خون

 

مدتى بود كه رنگ رخسار دخترم تغيير كرده و صورتش زرد و لاغر شده بود. اشتهایی به غذا نداشت و گوشه‌گیر و منزوی شده بود.

همیشه‌گاه،  وقتی به خانه می آمدم، با شور و اشتیاق خاصی به استقبالم می آمد. سلام می‌کرد و خودش را توی بغلم می‌انداخت. درحالی‌که خرمن موهای سیاهش را توی صورتم می‌ریخت، گونه‌هایش را به صورتم می چسباند، برایم ناز می‌کرد و با ریش‌هایم بازی می‌کرد. همین کارهایش باعث شده بود تا بیشتر از بقیه بچه هایم دوستش داشته باشم. همیشه همین‌گونه بود و تا مادامی‌که موهایش را نوازش نمی کردم و یا صورت زیبایش را نمی‌بوسیدم، از آغوشم جدا نمی‌شد.

اما حالا...مدتی است که با  بی‌میلی و بی‌حالی همان‌طور که در گوشه اتاق کز کرده‌است، با صدایی که غم فراوانی در آن موج می‌زند، سلامی می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد تا درد را در نگاهش نبینم. با دیدن او در این حالت اندوه و درد، احساس غم جان‌كاهی به قلبم چنگ مى‌اندازد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 11:56 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

خدایی که در همه جا هست

 

نام شفا یافته: فاطمه. م

اهل: کرج

نوع بیماری:عفونت شدید حنجره

تاریخ شفا: مهر 1368

شب بود و تاریکی بود و سکوت. من بودم و درد و قنوت. در حال نماز بودم که درد دوباره به تنم افتاد و همه جانم را پر کرد. وقتی دست‌ها‌یم را به قنوت بالا بردم، شدت درد چنان پیچ و تابم داد که بی اختیار بر زمین نشستم. امّا حالِ نمازم را بر هم نزدم و در همان حالت نشسته خواندن را ادامه دادم. ناگهان هم‌چون خورشیدی که از پس کوهی در حال طلوع باشد و ذرّات نورش از میانه‌یِ درزهای کوه به دشت فرو بریزد، نوری در میان دست‌های به قنوت بسته من تابیدن گرفت و از لای درز انگشتانم به دشت صورتم تابید. داغ شدم. نور شکل داد و به سخن آمد. گویی کسی در برابرم ایستاده بود و با من به زبان خودم تکلّم می‌کرد.

-         چه می خواهی؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 21:45 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

گل جمال

نام شفا يافته : گل جمال .

 اهل : سیستان و بلوچستان

مقیم : علی آباد کتول .

نوع بيماري : اعصاب و روان.

تاريخ شفا :خرداد 1370

گل جمال , دارای چهره ای آفتاب سوخته , اما زیبا بود و همین  پوست تیره , او را از دیگر دخترهای شهر متمایز می کرد . همه اهالی شهر او را می شناختند و به سخت کوشی و تلاش بی امانش , ایمان داشتند . اهل سیستان بود , اما سالها قبل همراه خانواده پر جمعیتش  به  شمال کوچ کرده  و  در این شهر اقامت گزیده  بود .  با آن سن کمی که داشت ,  نان آور یک خانواده هشت نفره  بود . پنج برادر کوچک , پدری نابینا و مادری علیل , همراه با کودک خردسال خواهرش , که پس از مرگ نابهنگام خواهر , نگهداری از وی  بر عهده گل جمال افتاده بود , چشم به دستهای خسته و کبره بسته او دوخته بودند .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ 8:22 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

زرد... قرمز.. نارنجی و  سبز

 

نام شفایافته: سیده زهرا

اهل: ساری

سن در هنگام شفا: 16 سال

نوع بیماری: جنون ناشی از بیماری اعصاب و روان

 

همراه با مجله خانواده، نامه‌ای به دستم می‌رسد که از ساری به دفتر مجله پست شده و دوستان همکار آن‌را برای من ارسال داشته‌اند تا خوانده و درباره‌اش اظهار نظر کنم.

 نامه را باز می کنم و می خوانم. روایت زنی چهل ساله است که از شرح شفایش در سن شانزده سالگی گفته و در قسمتی از نامه چنین آورده‌است:

-          هدفم از نگارش این رقعه کسب شهرت نبوده که نیازی بدان ندارم. بلکه مقصودم ایجاد اتصال و ارتباطی با معنویتی خالص می باشد. داستانی که برایتان می گویم نه خیال پردازی که با استنادی واقعی است که همه شاهدان آن زنده و گواه هستنند.


ادامه مطلب
[ جمعه یازدهم مهر 1393 ] [ 15:7 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

درد در نمی زند

 

 

 نام شفا یافته: صغری ابراهیمی  

نوع بیماری: سرطان

اهل: رفسنجان

 

 

تشنه‌گی به کامم نشسته و آزارم می‌داد. نگاهم را به هر سویی که ‌می‌چرخاندم تا کمکی بجویم، کسی در آن حوالی نبود. تا چشم کار می‌کرد، تنها بیابان بود و خورشید بود و عطش...

سعی کردم تا از جا برخیزم. اما توانی برای این تصمیم نداشتم. سنگین بودم و قدرت حرکتم نبود. مثل میخی که بر زمین کوفته باشند،  چسبیده زمین شده بودم. درد طاقتم را طاق کرده و زمین‌گیر و سنگین و بی‌حرکتم ساخته بود.

درد هیچگاه در نمی زند. مهمان ناخوانده ای‌ست که بی‌دعوت می‌آید و با آمدنش، همه‌چی را صاحب می‌شود. راحتی و خوشی و سامان را می‌گیرد و بجایش عذاب و شکنجه و  حرمان می‌دهد. درد که بیاید، تا وقت حضورش در تن، پادشاه وتصمیم‌گیرنده تام و تمام است. هر کاری را که بخواهد انجام می‌دهد. بی‌خواسته و بدون تصمیم ما. کاش او مقیم هماره نباشد که اگر چنین شود، هرچه بخواهد، آن کند. حتی اگرجان بخواهد، بستاند. جای چک و چانه هم نیست، باید تقدیمش کرد. بخواهد، می‌گیرد.

من مدت‌هاست که میزبان این مهمان ناخواسته و ناخوانده‌ام. درد که در زد. گفتم شاید مهمان دو سه روزه باشد، نبود. ماندنی شد و عذابم داد. برای راندنش از تن، به هرکاری دست زدم، افاقه نکرد. دکترها گفتند: این درد، لاعلاج است. ماندنی ابدی تن. می پیچاند و می خشکاند و می‌کشد. کاش قسمت آخرش نصیبم می‌شد، می‌کشت و راحتم می‌کرد. اما بنای او بر رعایت سلسله مراتب بود. پیچاندن و خشکاندن و کشتن. من اکنون در مرحله دوم از این سلسله ناخواسته دردم. مرحله خشک شدن.


ادامه مطلب
[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 15:4 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

عروسِ ماه

 

نام شفا يافته : خانم ف. الف

اهل : تربت حیدریه .

نوع بيماري :تشنج بدخیم.

تاريخ شفا : تیر ماه1372

 

 یک

ماه در مقابل پنجره اتاقم، از برابر تکه های سیاه و سپید ابرهای پاره پاره می‌گذرد، اما عجیب است که با این سرعت حرکت، هرگز از قاب پنجره اتاقم خارج نمی‌شود. در عوض ابرها که انگار در برابر حرکت شتابان ماه ایستاده‌اند، بسرعت از قاب پنجره دور می‌شوند.

بچه که بودم همیشه این سوال در ذهنم بی جواب بود که چرا همیشه ماه پرشتاب می‌ماند و ابر ایستا می‌گذرد؟

 و مادر همیشه در جواب کنجکاوی‌هایم می‌گفت: بس‌که تو ماهی و  ماه ترا دوست دارد، در قاب پنجره‌ات می‌ماند و نگاهت می کند تا  بزرگ بشوی و از تو خواستگاری کند.


ادامه مطلب
[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 15:2 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

گلایه

 

 

نام شفایافته: سيده علويه موسوى

اهل: گرگان

نوع بیماری: مالاریا

تاریخ شفا: 1354 هجری قمری

 

-  پاشو مرد. پاشو دور و وَرِ اتاق را تمیز کن. امشب مهمان داریم. الآنه که از راه برسند. پاشو دیگر. خواب و تنبلی بس است. مهمان عزیزی داریم. تو که می‌دانی، من نمی‌توانم اینجا را رُفتُ و روب کنم. من مریض هستم و خودت گفته‌ای دست به سیاه و سفید نزنم. مگر نگفتی برایم کارگر می‌گیری؟ آری، گرفتی. اما در گرگان. در گرگان که بودیم، کارگر کارهایم را انجام می‌داد. اما حالا که در  مشهد هستیم، توی این خانه کوچک نزدیک حرم. چه کسی باید کارهایمان را انجام بدهد؟ خودمان. خب من که مریضم و نمی توانم. اصلا برای همین بود که مرا به مشهد آوردی و به همین خاطر است که حالا اینجا هستیم. تویِ این خانه کوچک نزدیک حرم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 15:39 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

ملاقات بی‌واسطه

 

 

نام شفایافته: حسین

سن در هنگام شفا: 35 سال

اهل: کلات نادری

نوع بیماری: فلج

 

حسین مرد ساده دلی از اهالی یکی از روستاهای بخش کلات نادر بود. او که با زحمت فراوان و با کارگری و روزمزدی خرج زندگی‌اش را در می‌آورد، از زندگی هرچند حقیرانه و فقیرانه خود راضی بود. می‌گفت همین‌که چهارستون بدنم سالم است و با کار و زحمت زیاد می‌توانم نان حلالی در بیاورم، خدا را هزار مرتبه شکر می‌گویم.

 خانِ روستا یک‌روز از حسین خواست تا به منزل او برود و پشت بام خانه بزرگش را کاهگل کند. حسین از این پیشنهاد خوب شادمان شد چون می‌دانست به حتم دستمزد خوبی برایش بهمراه خواهد داشت. او وسایل کاری‌اش را برداشت و شتابان راهی خانه‌یِ خان شد، غافل از آن‌که حادثه ای در کمینش نشسته  است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 18:49 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

نگاه دوباره

 

 

چشمهایش سوز می داد . درست مثل آنکه سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند .

فریاد بلندی کشید و کمک طلبید . اما صدایش در هوای دم کرده کوه پیچید و چندین بار منعکس شد  و تنها خودش پژواک صدایش را شنید . آخر در آن هوای تنوری تموز که گرمی خورشید هوا را می پخت ،  در آن حوالی چه کسی می توانست پرسه بزند تا فریاد کمک خواهی او را بشنود و به یاری اش بشتابد ؟ هیچکس.

  اشک توی چشمان غبار گرفته اش گرد شد و با خون از خانه تاریک نگاهش بیرون لغزید  . سعی کرد تا اطراف را ببیند . اما جز سیاهی چیزی در نگاهش نمی نشست . براستی کور شده بود .

صبح خروسخوان گله را برای چرا به سمت کوه هی کرد  و پس از آنکه ساعتها از ده دور شد ،  نزدیکی های ظهر بود که به دامنه ی کوهی رسید .  امسال  خشکسالی مثل آفتی ویرانگر به جان روستا افتاده بود و او مجبور بود برای یافتن چراگاهی مناسب ، گله را تا دوردستها بیاورد و حتی شبها نیز در کوهها بخوابد .


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:51 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

جز اشک  یاوری نیست

نام شفایافته: بی‌بی صدیقه

سن: سه ساله

نوع بیماری: سرطان

تاریخ شفا: ؟

 

پلکهایش را که اشکی و خیس بودند باز کرد و نگاه خسته‌اش را به من دوخت. لحظه‌ای میانِ ما به سکوت و نگاه گذشت. آنگاه لب به سخن گشود و با غم گفت:

- دیگر به خانه بر نمی‌گردم.

در عمق نگاهش درد بود.غم و یاسی توامان. با تحیر در وی نگریستم .

 پرسیدم: چرا؟

با صدایی که آشکارا می‌لرزید، گفت:

-  دخترم مدتی است که بیمار سختی گرفته است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 20:6 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

  نذر سلامتی


نام شفایافته: نصراله کاشمری

اهل: کاشمر

نوع بیماری: کم سویی چشمان

 

جوان شیک‌پوش و متجددی درست روبروی پنجره فولاد نشسته و مثل ابر بهار می گریست.  جلو رفتم و در کنارش نشستم. ‌خواستم که به‌نوعی سر صحبت را با او بازکرده و دلیل گریه بسیارش در این ابتدای سال که همه حال و هوای خوشی دارند و به دید و بازدیدهای عیدانه مشغولند را بدانم. کنجکاو شده بودم بدانم که چرا با آن تیپ و لباس و کراوات در حرم حضور پیدا کرده و با چنین دل شکسته و حال پریشان از امام چه می‌خواهد؟

سلام کردم. نگاه خیسش را در نگاه پر ابهام من دوخت و جواب سلامم را داد.

گفتم: می‌توانم پرسشی از شما داشته باشم؟

گفت: می‌دانم پرسش شما چیست.

گفتم: می‌دانی ؟

گفت:آری.

با لبخند برویش نگریستم و گفتم: پس بگو.

گفت: می‌خواهی بدانی که غصه‌ام چیست و چرا ‌چنین پرسوز و گداز می‌گریم؟ آیا جز این‌است؟


ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ] [ 12:45 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

:

ستاره‌ها می‌خندند


 

نام شفا يافته : خانم الوندی

نوع بيماري : تشنج

تاريخ شفا :بیست و پنجم تیر ماه1372

اهل : تربت حیدریه

 

 

مادر چادر سیاهش را به سر کشید و در حالیکه از اتاق خارج می‌شد رو به دخترش کرد و گفت:

- تو خانه هستی تا من برگردم؟

دختر سرش را از روی کتابش برداشت و به مادر که در چارچوب در منتظر جواب ایستاده بود، نگاه کرد و پرسید:

             - کجا می روی؟

مادر لبخندی زد و گفت:

            - اگر توفیقی باشد می‌روم به زیارت بی‌بی حُسنیه.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 9:26 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
 آقای مهربانی دارید


شفا یافته: یک کودک مسیحی

اهل: مشهد

نوع بیماری: فلج پا

 

مردی روحانی قصه‌ای را برایم تعریف کرد که در نوع خود جالب و شنیدنی بود. او می‌گفت:

اگر چه قبل از انقلاب بی‌حجابی در جامعه آزاد بود و زنان هرطوری که می‌خواستند در انظارعمومی ظاهر می‌شدند، اما زنان بی‌حجاب حرمت هم‌جواری با حرم‌مطهر را همیشه رعایت می‌کردند و اگر زمانی گذارشان به سمت و سوی حرم می‌افتاد، تا وارد خیابانهای منتهی به  حرم می‌شدند، چادرشان را از کیف‌ در آورده، به‌سر می‌کردند و با سر و وضعی مرتب به سوی حرم می‌رفتند.

 در همان ایّام، یک‌روزکه به زیارت رفته بودم، هنگام خروج از حرم، ناخودآگاه با زنی همراه شدم که چند قدمی از من جلوتر می‌رفت . آن‌زن از نوع چادر سر کردنش کاملا مشخص بود که جزو زنان بی‌حجاب است و چادر بسر کردن بلد نیست. کاملا محسوس بود که به زحمت چادر را روی سرش نگه داشته و هرازگاهی چادر از سرش سُر می‌خورد و روی شانه‌اش می‌افتاد و او دوباره آنرا به سر می‌کشید و موهایش را می‌پوشاند. کمی که از حرم دور شدیم، زن چادر و روسری‌اش را از روی سر برداشت و داخل کیفش گذاشت. از کار او بسیار ناراحت  شدم . قدم‌هایم را به سمت او تند کردم و همینکه به کنارش رسیدم، بی آنکه نگاهم را بصورتش بیندازم ، با حالت تغیّر و اعتراض گفتم:

- خانم عزیز. حجاب تنها برای داخل حرم نیست. شما اگر به امام اعتقاد دارید و به زیارتش می‌آیید، باید رعایت دستورات اسلام را بکنید و در برابر نامحرم خود را بپوشانید.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ 8:29 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
سرگشته

نام شفایافته: بتول.
نوع بیماری: استسقا
تاریخ شفا: ذی‌الحجه سال 1341ه.ق


مرد مستاصل شده بود و راهی برای رهایی از این عذاب نداشت. همسرش از شدت درد فریاد می‌زد و ضجه می‌کشید و مثل مار گزیده‌ها به خود می‌پیچید. روز قبل که او را در بیمارستان آمریکایی بستری کرد، دکتر پس از معاینه وی، مرد را به نزد خویش خواند و بی‌مقدمه از او خواست تا همسرش را از بیمارستان مرخص کرده و با خود به خانه ببرد. مرد مغموم پرسیده بود:
 - یعنی کارش تمام است؟


ادامه مطلب
[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 5:40 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

تنها

 

نام شفا یافته : رقیه. خ

 18 ساله از روستای گازار بیرجند

 

تنها بود. تنهای تنها.

خانواده‌اش عصر آنروز به خانه عمو رفته بودند تا در یک میهمانی خانوادگی شرکت کنند و او در خانه تنها مانده بود تا به درسهایش برسد. مادر وقت رفتن از وی پرسید بوده: آیا همراه آنان به خانه عمو خواهد آمد؟ و او در جواب پاسخ منفی داده و گفته بود:

-         فردا امتحان دارم، باید به درس‌هایم برسم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 8:59 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
دو رکعت نماز عشق

 

شفایافته:خانم سلطنت. م

نوع بیماری: فلج پا

اهل: مشهد

تاریخ شفا: اول شوال1343 ه.ق

 

رضا تند و سریع ، با گامهایی کشیده و بلند، به سمت حرم می رود. عجله دارد و سخت در اندیشه‌است . فکور و از خود بدرجسته و ناباور. آنقدر شتاب دارد که در آن سکوت بامدادی که خیابان منتهی به حرم خلوت و عبور و مرور آدم‌ها اندک است، با تک و توک عابری که از حرم به سمت خانه می آیند، تنه می زند و بدون عذرخواهی از کنارشان می گذرد. می داند که نگاه سرزنش بار عابرها، لحظاتی چند در پی و دنبال او می ماند و شاید هم زیر لب دشنامی بدرقه راهش کنند. اما او عجول‌تر از آنست که به این چیزها توجه کند. می بایست خود را هر چه زودتر به حرم برساند ، همسرش را ببیند و واقعه ای را که بر او رخ نموده است، از زبان و کلام خودش بشنود.


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 12:44 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

نگاه دوباره

 

چشمهایش سوز می داد . درست مثل آنکه سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند .

فریاد بلندی کشید و کمک طلبید . اما صدایش در هوای دم کرده کوه پیچید و چندین بار منعکس شد  و تنها خودش پژواک صدایش را شنید . آخر در آن هوای تنوری تموز که گرمی خورشید هوا را می پخت ،  در آن حوالی چه کسی می توانست پرسه بزند تا فریاد کمک خواهی او را بشنود و به یاری اش بشتابد ؟ هیچکس.

  اشک توی چشمان غبار گرفته اش گرد شد و با خون از خانه تاریک نگاهش بیرون لغزید. سعی کرد تا اطراف را ببیند . اما جز سیاهی چیزی در نگاهش نمی نشست . براستی کور شده بود .


ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم آذر 1392 ] [ 8:31 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]


گلایه

 

نام شفایافته : ربابه تبریزی

سن در زمان شفا : 16 سال

اهل:  تبریز

ساکن : مشهد

نوع بیماری : فلج

تاریخ شفا : هفتم شوال 1343 قمری

 

غریبه بود و تا آنروز ندیده بودمش . زنی را هم که همراهش بود نمی شناختم . از پشت شیشه پنجره اتاق نشیمن نگاهشان می کردم . مرد جوان وسط حیاط ، کنار حوض بزرگ خانه مان که پر از ماهی های قرمز بزرگ بود ، لحظه ای ایستاد و نگاهش را به پنجره اتاق نشیمن داد . از ترس و خجالت فریادی زدم و سرم را دزدیدم .دوباره که به حیاط نگاه کردم ، رفته بود . سوالی در ذهنم نقش بست .آنها که بودند ؟ و دلیل آمدنشان به خانه ما چه بود؟

 صدای گفتگویشان با پدر از اتاق مهمانها می آمد . گوشم را به شیشه چسباندم تا شاید از حرفهایشان چیزی بفهمم و دلیل آمدن آن مرد غریبه و زن ناشناس را بدانم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم آذر 1392 ] [ 6:48 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

فریاد عطش

نام شفایافته : حسین

نوع بیماری : قطع نخاع بر اثر تصادف

 

حال عجیبی داشتم . حس غریبی همه وجودم را پر کرده بود . یک جور یاس ، سرخوردگی و ناامیدی در وجودم ریشه دوانده ومرا از درون می کاست  . احساس می کردم خدا را از دست داده ام . یا نه ، خدا مرا رها کرده و از یاد برده بود . او که می توانست در این لحظه های ناامیدی و یاس یاور و پشتیبان من باشد ، گویی مرا برای همیشه فراموش کرده بود .


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 15:39 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

سرباز تو هستم ای امام


نام شفایافته: عبدالحسین پاکزاد

شغل: استوار یکم ارتش

اهل: ارومیه

ساکن: مشهد

نوع بیماری: مجروحیت از ناحیه دست و پا

تاریخ شفا: 1307 ه.ش

 

- شما باید آماده بشین برای انتقال  به اتاق عمل.

به محض شنیدن خبر، شوکه شدم. سرم از شدت درد حالت دوّار گرفت. دستم را محکم به لبه تخت گرفتم و سرم را بر بالش فشار دادم تا از شدت درد بکاهم . پرستار که گویی مشتاق بود توضیحات بیشتری درخصوص عمل جراحی‌ام بدهد، تا حالم را چنین دید، از گفتن بقیه حرفش پشیمان شد. بیاد آوردم قبلا که چنین تصمیمی برایم گرفتند به حرم رفتم و با امام درددل کردم و وقتی برگشتم دکتر از صرافت عمل افتاد و مرا بحال خود گذاشت. اما حالا باز هم... رو به پرستار کردم و گفتم:

-  اگه نخوام عمل بشم باید به کی بگم؟

پرستار فوری گفت: به آقای دکتر.

بعد تند و سریع از اتاق بیرون رفت تا سوال بیشتری از او نکرده باشم.

نگاهم را به سقف دوختم و خاطرات گذشته‌ را مثل یک فیلم سینمایی از خاطرم مرور دادم.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 22:2 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

عطش نگاه

 

نام شفايافته : زهرا. غ

نوع بيماري : تومور استخوانی- درد کلیه و کم سویی چشم

 

 

شوهرم گفت:

-          چیز مهمی نیست. یک سرماخوردگی معمولی است که انشااله زود خوب می‌شی.

گفتم:

-          این حرف توست یا تشخیص دکتر؟

تو فکر رفت. کمی تامل کرد و سپس جواب داد:

-          معلومه. تشخیص دکتره. گفت خیلی زود خوب میشی.  فقط باید کمی استراحت کنی. همین.

در چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

-          واقعا همین؟ یعنی باورکنم که این تب و درد و لرز شدید، فقط یک بیماری معمولی است؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ] [ 6:59 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

کوچه ای پر از شیون و گریه


 

نام شفایافته: سیدعبداله سیستانی روضه‌خوان

نوع بیماری: مشلول

تاریخ شفا: چهارشنبه شانزدهم شوال 1371 ه.ق

 

روزنامه فروش با صدای بلند فریاد می‌زد و در طول پیاده رو بالا و پایین می رفت: روزنامه... آخرین خبر...شفای بیمار مشلول... روزنامه... بخرید و از آخرین خبرها مطلع شوید...امام بیمار فلج را شفا داد... آخرین خبرها در روزنامه امروز...شفای بیمار مشلول در حرم امام‌رضا(ع)...

جلو رفتم و درحالیکه روزنامه‌ای را از فروشنده می خریدم ، از او پرسیدم:

-  حقیقت دارد یا پروپاگاندی برای فروش بیشتر روزنامه ‌است؟

خنده‌ای کرد و گفت: می خواهی خودش را ببینی؟


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 11:17 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

زائر کوی رضا


نام شفا یافته : معصومه خلیلی

متولد : 1356

اهل : قزوین

 نوع بیماری : پارگی تارهای صوتی

تاریخ شفا : 1382

 

ننه عالیه گفت :

-        چشاتو ببند و خوشبختی رو حس کن . سعادت مث یه کفتر رو هره دیوار بختت نشسته ، دیر بجنبی ، می پره  . مث شبنمی که از تابش آفتاب محو بشه  ، ستاره خوشبختی تو ظلمت آسمون زندگی ات گم می شه . باور کن پسر خوبیه . خونه داره . دستش به دهنش می رسه . خوش تیپ هم که هست . کور از خدا چی می خواد ؟ دو چشم بینا . بله رو بگو و کارو تموم کن .

-        آخه ننه عالیه زوده . من هنوز سیزده سالمه . بچه م ...


ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 13:51 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
همسایه تو هستم


 

نام شفایافته: محمد بخارایی

اهل: بخارا

نوع بیماری: نابینایی

تاریخ شفا: 29 رجب سنه 1358 ه.ق

 

اهل بخارا هستم. نامم محمد است و مشهور به محمد بخارایی‌ام.

حالا من خودم را مشهدی می‌دانم و دوست دارم همه مرا مشهدی محمد صدا بزنند. چرا؟ دلیلش برایتان می گویم.

ابتدا باید به سالها پیش برگردم. زمانی که من با پدر و مادرم در بخارا زندگی خوب و راحتی داشتیم.

آنروزها که پدر جوان بود و من خردبچه‌ای بیش نبودم، دست تقدیر بازی غریبی را با ما آغاز کرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 8:41 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

باور...


شفا يافته :  سكينه. ب

14 ساله، اهل : گرگان

نوع بيماري :  تشنج اعصاب

 

 دریا دل پرش را به ساحل می کوبد و با دهان کف آلودش، شن و ماسه ها را از زیر پاهایم به کام دریا می کشاند. زیر پایم خالی می شود و آنچه می ماند موجودات کوچک و ریزی هستند که بر پاهایم وول می خورند و ساق و کف پایم را قلقلک می دهند. موج بعدی دریا، این موجودات ریز دریا را دوباره با خود همراه کرده و می برد و ... این بازی همچنان ادامه دارد. من سالهاست که عاشق این بازی روزهای طوفانی دریا هستم. وقتی همه از هول امواج خشمگین، دریا را ترک می کنند و ساحل خلوت و تنها می شود، من با دریا بازی ام را آغاز می کنم و از این بازی امواج با پاهایم لذت می برم. کاش زمان می ایستاد و من در این لذت کودکانه بازی با دریا می ماندم و غم، این عشق را از من نمی گرفت. تا کودکی بود، غم را نمی شناختم. تا دلم می گرفت راهی خانه خاله می شدم و با دختران خاله به کنار دریا می آمدیم و در ساحل زیبا بازی می کردیم. وقتی دریا طوفانی می شد و همه از ساحل دور می شدند، من می ماندم و ساحل و موجهایی که پاهایم را نوازش می داد و آن موجودات ریز دریایی که به پاهایم می چسبیدند و قلقلکم می دادند. تا خاله خودش به ساحل نمی آمد و مرا با تشر و دعوا به خانه نمی برد، ساحل را ترک نمی کردم. حالا که به آن‌روزها می اندیشم غرق غصه و ماتم می شوم و آرزو می کنم که یکبار دیگر بتوانم به ساحل بروم و این بازی موج و پاها را تکرار کنم. اما دریغ...

 حالا ..... ، دیگر عشق به دریا ندارم و‌ ازصداي کوبش موج بر صخره و ساحل بدم می آید.  موسیقی آواز پرندگان دریایی ویرم را در می آورد و صدای ماهیگیران حوصله ام را سر می برد. شنیدن هر صدایی، مثل چرخیدن مته در مخم می ماند. نمی دانم چه شد که این مرض بجانم افتاد، اما می دانم که از روز ابتلا به آن بسیار کم حوصله و زود رنج شده‌ام . از دوستان دوری کرده و گوشه انزوا برگزیده‌ام.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 9:34 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

مولای سبزپوش


نام شفایافته :مرضیه

اهل : مشهد

سن : 15 سال

نوع بیماری : چاقی مفرط . فلج پاها . نابینایی .

تاریخ شفا : 13/3/1372

 

از همه کس و همه چیز خجالت می کشید. آنقدر چاق و گوشتالود شده‌بود که کمتر کسی باور می کرد او تنها پانزده سال دارد. مثل زنی سی- چهل ساله می مانست. این مرض بدجوری او را منزوی و گوشه گیر کرده بود. کمتر از خانه بیرون می آمد و با کمتر کسی مراوده و دوستی داشت. مادرش فقط رنج می کشید:

-         آخر خودت را می کشی دختر. اینکه نشد زندگی، گوشه خانه نشستن و دق خوردن و دم بر نیاوردن. پاشو و خودت را بتکان. غم را از دلت بیرون بریز. اینجوری خوب که نمی شوی بماند، روز بروز بر درد و بیماری‌ات افزون خواهد شد. عدم تحرک، مادر همه امراض است. فردا فلج می شوی و گوشه خانه می افتی و از ما کاری بر نمی آید.


ادامه مطلب
[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 18:23 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
بعضی از دوستان برای ارسال مطالب و نظرات خود آدرس ایمیل مرا خواسته‌اند. هر چند آدرس ایمیل در کنار نوشته‌هایم در مجله خانواده چاپ می‌شود ولی برای کسانی که احیانا به آن مجله دسترسی ندارند آدرس ایمیل جدید خود را هم می نویسم:

hr.soheili@gmail.com

دوستان می توانند هم به ایمیل قبلی و هم به این ایمیل مطالب خود را ارسال نمایند.

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 20:20 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

ماه در آسمان

 

نام شفایافته: میربابا تبریزی.

اهل: تبریز

نوع بیماری فلج پا و لال بودن زبان

تاریخ شفا: 21 جمادی‌الثانی سال 1328 قمری.

 

سقف سیاه شب پر از روزنه ستاره‌هاست و ماه همچنان غایب این میانه‌.

راه طولانی تبریز تا مشهد حسابی خسته‌مان کرده‌است و من که بر روی گاری دراز کشیده و نگاه به آسمان پر روزنه دارم، فرصتی پیدا می کنم تا برای لحظاتی چشمانم را ببندم، شاید با آهنگ یکنواخت صدای چرخهای گاری به خواب بروم. در همین درنگ کوتاه، بختک خاطره تلخ بیماری سیاهی که بر جانم پنجه افکنده و مرا ماه‌ها زمین‌گیر کرده است، به خیالم می ریزد و خواب را بر چشمانم حرام می کند.

من موذن مسجد محله‌مان بودم. صدای خوشی داشتم و دلخوشی هر روزه‌ام بالا رفتن از موذنه و ایستادن بر گلدسته مسجد و جاری کردن صدای خویش بر فضای شهر بود.


ادامه مطلب
[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 20:12 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

روز خوب خدا

 

نام شفایافته : آقای ع . ع

سن : 38 سال

اهل : کاشمر

نوع بیماری : عفونت شدید روده

 

 

 

آنروز روز دیگری بود . جور دیگری بود . اصلا گویی با همه روزهای خدا فرق داشت . یا لااقل برای من چنین بود .

 آنروز در ظلمت ناباور ذهنم ، روزنه ای شاداب از امید باز شد و من ایمان را تجربه کردم.

آری ، آنروز روز دیگری بود .  جور دیگری بود و هوا بوی  دیگری داشت . بوی عشق . بوی امید .

آنروز برای من یکی از بهترین روزهای خوب خدا بود . روزی که مثل هیچ روز دیگری نبود و با دیروزها ، پریروزها و روزهای دیگر هفته متفاوت بود  .می پرسی چرا ؟ برایت خواهم گفت.

-         آنروز نه آفتاب از مغرب طلوع کرده بود ، نه محل غروبش با روزهای دیگر تفاوت داشت . تنها فرقش با روزهای پیشین ، در اتفاقی بود که برای من رخ داد . اتفاقی که هرگز در باورم نمی گنجید  .

 تو اگر شش سال تمام توی زندان تاریکی باشی و یکباره بی آنکه انتظارش را داشته باشی ، درب سلولت را باز کنند  و بگویند ،  آزادی .  چه حس و حالی بهت دست خواهد داد ؟  حتما از شوق و شادی در پوست خود نمی گنجی و مثل بچه ها به زمین و هوا خواهی پرید  و صدای خوشحالی ات گوش آسمان را کر خواهد کرد .


ادامه مطلب
[ شنبه نوزدهم مرداد 1392 ] [ 8:14 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]

خیال خوش خاستن

نام شفایافته: غلامحسین

نوع بیماری: فلج

تاریخ شفا:23 ذی‌الحجه 1345 قمری

در اوج استیصال و درد، بدترین تصمیم ممکن زندگی‌ام را گرفتم، خودکشی.

 وقتی‌ کوه غم بر دوش آدم سنگین و سنگین‌تر بشود، اندیشه‌اش کور و تفکرش به بیماری بدتصمیمی دچار می‌گردد. در این هنگامه، چه بسا هر تصمیم عجولانه‌ای، شیرازه زندگی فردی را به‌هم ریخته و وی را در برابر عملی نابخردانه و غیر عقلانی قرار دهد.

من در چنین حالتی از استیصال بودم که به این تصمیم ناثواب رسیدم. با توسل به دروغ و با ترفند شدت بیماری و رهایی از درد و رنج ، یکی از همسایه‌ها را مجاب کردم تا برای تسکین دردم مقداری تریاک را برایم مهیا سازد. بیچاره بخاطر حسّ نوع دوستانه و به خیال خودش برای ترحّم بر من، این‌کار را انجام داد. بسته‌ای را برایم آورد و تاکید بسیار کرد تا به‌هنگام شدّت درد، ذرّه‌ کمی از آن را بخورم.بیچاره چه اصراری هم داشت که مبادا یکباره همه‌اش را ببلعم و خود را مسموم کنم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 ] [ 21:45 ] [ حمیدرضا سهیلی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شفا هست و در این واقعیت جای انکار نیست .حداقل برای من که سالها مجاور امام (ع) بوده ، و مدتهای مدیدی است که در این خصوص قلم می زنم و مستندات شفا را در قالب قصه می نویسم تا خواننده ارتباط بهتری با رخداد حقیقی شفا برقرار نماید ،این حقیقت کاملا روشن و مبرهن است . آری شفا هست و هر مومن به هر دینی ، از منظر اعتقادی خود این واقعیت را پذیرفته و با واسطه های خود ‘ با خدا ارتباط برقرار می کند و خدا دلهای شکسته را می شناسد و آنکه را که خود لایق بداند ، شهد شیرین شفا را عنایتش می دارد .
حمید رضا سهیلی
امکانات وب